صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش + نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 20:39 توسط سحرناز خانوم |
|