صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 14:2 توسط سحرناز خانوم |
اگر گریه بذاره مینویسم کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد اگه مهلت بدی یادت میارم توی روزایی که عین شب بود تموم سهمت از دنیا عزیزم .. + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 9:21 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 20:33 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 21:39 توسط سحرناز خانوم |
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر. پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 21:23 توسط سحرناز خانوم |
سلام دوستان عزیزم خوبید . سالو مبارک ببخشید دیر اومدم . فرصت نبود . امیدوارم سال خوبی داشته باشید . **************************************** آخرین لحظه رفتن تو یادم نمیره . اشکا دونه دونه روی گونه من نشسته بود دلم از جور زمونه خسته بود وقتی که تو بوسه هاتو میدادی انگاری آتیش به قلبم میزدی نوبت من که رسید انگاری دیرت شده بود عشق بی دلیل من دست و پاگیرت شده بود بانگاه تو به ساعت دل من شکست و ریخت شیشه عمر منم تموم شد و هیشکی ندید تو میرفتی رو تن برگای خیس فکر می کردم تو خیالت کسی نیس عمریه چشم به درم منتظر نامه های سالی یبار من میخوام ببینمت توروخدا فقط یبار بخدا دلم دیگه جای شکستن نداره پیش قلب بی وفات نگاه من کم میاره امان از خوش خیالی دربه دری آوارگی دیگه لعنت میفرستم . لعنت به تو زندگی + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 20:39 توسط سحرناز خانوم |
به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش + نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 20:39 توسط سحرناز خانوم |
روزهاي عجيبي بود. يه جورهاي هنوز گيج و منگم باورم نميشه. روز قبلش باهاش ناهارخورديم. سه نفري رفتيم بيرون چرخيديم. تگرگ ميباريد و اون از درد کلافه بود. فکر ميکرديم هنوز يه شش هفت ماهي مهمونه. شب بعد وقتي بيهوش رو زمين اطاقش افتاده بود و پرسنل آمبولانس دورش جمع شده بودن? هنوز هم فکر کرديم حمله صرع شديد گرفته واسه همين بيهوشه. وقتي دنبال آمبولانس تا بيمارستان مثل ديوونه ها رانندگي کرديم? فکر ميکرديم صبح ميبريمش خونه. تمام اون 13 ساعت لعنتي رو پاي تختش بيدار مونديم? بلکه صدامون رو بشنوه و به حرفمون گوش کنه و بيدار شه. اما نشد. همون طور بي خداحافظي رفت. قرار بود حكم رو که خوب ياد گرفتم? باهم چند دست بازي کنيم. هنوز قرار بود بهتر که شد? دست من و عشقم رو بذاره تو دست هم. قرار بود خيلي کار هاي ديگه بکنه? آخه هنوز خيلي راه داشت. تازه هفته پيش تولد 65 سالگيش رو جشن گرفته بوديم. اما رفت خيلي آروم. انگار ديگه از درد کشيدن خسته شده بود. بعد از چهار بار عمل سخت مغزي? فکر کنم ديگه حوصله نداشت بمونه.تومور لعنتي داغونش کرده بود. هر وقت بهش قرصي چيزي ميدادن با نگاه عآجزانه اش مي گفت: بسه ديگه ولم کنين. بعد از عمل چهارم? ديگه حرف هم نميتونست بزنه. با چشمهاش التماس مي كرد. چشمهاش? نگاهاش? خنده هاش? هيچوقت يادم نميره. زجه هاي عشقم رو تخت بيمارستان? وقتي که باباش رفته بود? از ذهنم پاك نميشه. رابطهء عجيبي با باباش داشت. يه رفيق خالص بود. هر جا ميرفتيم بود. آدم اصلاً جلوش احساس معذب بودن نميکرد? اگه مشروب بود اونهم ميزد? اگه دست بچه ها سيگار بود اونهم پکي ميزد. هر جا بساط حكم به پا بود? اونهم بود. هميشه هم مي گفت ديگه مغزم ياري نميده وگر نه همتون رو يه دست ميبردم. باورم نميشه. هنوز هم باورم نميشه. حتي وقتي ديدم آروم آروم زير خروارها خاك خوابيد. هنوز هم باورم نشده. روحت شاد. آروم بخواب و مطمئن باش که هميشه هر وقت ما به قول خودت "جوونها" دور هم جمع ميشيم يادت عطرآگين مجلس ماست. + نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 17:41 توسط سحرناز خانوم |
نگو يک روز مي يادش اين حرف را باور ندارم آخه ديگه آسمون خيلي دلش گرفته هر وقت من را ميبينه يک جوري شرمنده ميشه از اين سياه زندگي از اين عذاب که ساخت برام مثل عروسک هاي قصه ها، از اين قفس که ساخت برام شرمنده ميشه و بازم دلش مي خواهد يک چيز بگه گريه ميگيره چشماش را دوباره باروني ميشه اما قسم به عشقمون هرچي بباري تو کمه آخه نمي دوني که جاش چقدر تو چشمام خاليه + نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 16:0 توسط سحرناز خانوم |
سلام مامان خوبی؟ اول از همه می خوام بگم دوستت دارم ،خیلی دوستت دارم. نمی دونی حالا کجا هستم؟ نمی دونی چه حالی دارم؟ خیلی زود، دیر شد؛ دارم می رم. تو رو خدا قسم گریه نکن ،چون من دارم می بینمت ها. مامان جونم ازتو 2 تا خواهش دارم گوش می کنی؟ اول اینکه برام گریه نکنی ،باشه ؟ من الان جام خیلی خوبه خیلی راحت تر از شما هاست می خوام بدونی من اینجا چه کار می کنم ؟ پس برو جای کتابهام اون کتاب قرمزه ... جسم من پیش شما نیست ولی دارم شما را می بینم.امروز صبح که بهت زنگ زدم یادته؟؟ بهم فحش دادی ،داد و فریاد هات یادته؟ خیلی ناراحت شدم ولی الهی فدات بشم می بخشمت،خودتو ناراحت نکن. می خوام چند تا حقیقت را بهت بگم. *اول اینکه این طرز فکرت که می گی هر بچه ای تو ناز و نعمت بزرگ بشه ،خراب می شه و هربچه ای که سختی ببینه قدر پول رو می بینه و آینده اش خوب می شه به نظر من اشتباه بود درست می گی ولی بچه ای که پول نداشته باشه و پول نبینه، مثل من که بدون پول است و پول نمی بینه خیلی فرق می کنه. وقتی می دیدم موبایلم قطع شده فکر می کنی ناراحت نمی شدم؟ فکر می کنی وقتی می گم میز رسم می خوام نمی خریدی ناراحت نمی شم؟ فکر می کنی روزی 1000 یا 2000 هزار تومان پول تو من را ناراحت نمی کنه؟ مامان فکر می کنی 800 هزار تومان پول مدرسه دادی و 000/000/000/20 میلیار بار گفتی تو سر من نخورده ؟ مامان جونم می دونم دوستم داری،می دونم همه زندگیت منم واسه همین دارم اینا رو برات می نویسم. مامان،تنها آرزوم این بود امروز ظهر بیام ببوسمت ولی........هرچی بود تمام شد. تو همیشه می گفتی شوهر را درست باید انتخاب کرد. مامان بذار از این حرفها بگذریم. *خواهش دومم که می دونی چیه ؟نه؟نمیدونی؟ اینه که بگم با بابا مدارا کن ،اونم دوستت داره،به جون خودت دوستت داره ولی بلد نیست ابراز کنه. مامان جون، عزیزم نبینم یه وقت بخواهید از هم جدا بشین ها.... قربون اون اشکهات برم گریه نکنی.... اگه تو گریه کنی منم ناراحت می شم. تو دوست داری من هم ناراحت باشم؟؟؟ مامان جون، بدون همیشه دوستت داشتم، تو رو و بابا رو ........... به خدا قسم من تا جایی که تونستم سعی کردم ازمن ناراحت نشی ولی نشد. تو یادت رفت من هم نیاز به محبت دارم اما آخرش..... الهی قربون چشمات برم فقط گریه نکن. + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 17:6 توسط سحرناز خانوم |
در دمادم زندگي ، در لحظه هاي نفس گير دوري ، دلتنگي ها و بغض هاي مكرر را در سينه پنهان مي كنم و لرزش دل را از نوك انگشتان به روي صفحه كاغذ منتقل مي كنم تا مبادا بار ديگر ، احساسات در توفان قهر و هوس گرفتار آيند و قلب شكسته ام را بيشتر بيازارند . گرچه راه بازگشتي نيست . اما ديدارهاي رويايي و حرفهايي كه در تنهايي اتاق زمزمه مي شود مرا بس كه اينگونه آسوده ترم . پنجره دل را به روي مهرووفا گشوده ام و قاصدك عشق را به دنياي قصه ها روانه كرده ام تا مگر آرامشي را برايم به ارمغان آورد . اما گويا قاصدك گم شده و راه بازگشت را نمي داند ، نميدانم در اين سوز و سرماي زمستان پنجره راببندم يا نه ؟! اما مي ترسم او بيايد و پشت در از سرما يخ بزند . چشمهاي منتظرم را گرچه از سرما سرخ و سوزان شده اند به جاده مي دوزم تا شايد از قاصدك اثري بيابم . اما مي ترسم او دست خالي باشد و روي برگشتن نداشته باشد . بيمناكم كه شايد در دنياي آرزوها اثري از عشق و وفا نيافته باشد و پرهاي نرم و لطيفش را زير گلبرگي پنهان كرده و در نهانخانه دل گريسته باشد . حالا با نبود او زندگي بوي غريبي مي دهد و من غريب دنياي قصه ها شده ام . غريبي تنها كه در ميان مه ترديد مانده و به اشك و آه در انتظار دل سپرده و فقط يك معجزه ، يك تحول عظيم او را مي رهاند و آن معجزه چيزي نميتواند باشد جز ديداري عاشقانه در اوج باور ، كه اگر جز اين بود بايد چونپرنده اي مهاجر فقط به هجرت بينديشم . + نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 21:34 توسط سحرناز خانوم |
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه چرا ما آدماي لعنتي هميشه يه ماسكي با خودمون داريم...حتي تو نزديكترين رابطه ها (تورو به خدا سريع پيش خودت نگو من که ندارم....چند لحظه فکر کن......حالا ديدي تو هم....آره!!!) چقدر از فقط خنديدن بدم مياد......چقدر از اين ماسک بدم مياد. * تو رو به خدا هر طوري که ميخواي باش، فقط باهام صادق باش.... * هنوزم نميدونم کجاي قصه توام.... * بهتر نبود بهم بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد ناراحت ميشدم و قلبم ميشكست ولي بهتر از اين بود که منتظرت بمونم * از طرف اوني كه تنهاست، تنها اومده، تنها ميره، تنهاش ميزارن، تنها نمي زاره، تنها يك ارزو داره، اونم اينه كه تنهاش نذاري + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 15:42 توسط سحرناز خانوم |
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد. اگر خواستید مطالب این اقا محمود را بخونید به این وبلاگ مراجعه کنید.http://www.elaheyebad.blogfa.com/ + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 16:10 توسط سحرناز خانوم |
بگذاريد فقط خودم باشم فقط همين تنها خواهش من کوچه را ديده اي؟ ديده اي به هنگام شب چه خلوت است چه تنهاست من از ان کوچه هم تنها ترم + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 1:51 توسط سحرناز خانوم |
سلام دوستان عزیزم . انگار تو این مدت که نبودم خیلی ها نگرانم شدن . و بطور خصوصی کلی اومدن پرسیدن کجا هستم ؟ متاسفانه مشکلی برام پیش اومده . انشالله بزودی میام آپ میکنم . این پست را گذاشتم که نگرانم نشین . فیلا خدافظ. بای تا های + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 23:29 توسط سحرناز خانوم |
سلام دوستان . این وبلاگ همیشه غم انگیز بوده . گفتم برای تنوع کمی نوشته هامو تغییر بدم : يك مركز خريد وجود داشت كه زنان ميتوانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند كه شوهر آنان باشد. اين مركز پنج طبقه داشت و هرچه به طبقات بالاتر ميرفتند خصوصيات مثبت مردان بيشتر ميشد. اما اگر در طبقه اي دري را باز كنند بايد از همان طبقه مردي را انتخاب كنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند ديگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط يكبار ميتواند از اين مركز استفاده نمايد. نظر یکی از دوستان به نام مهرنگ در این مورد: بهتر بود اینطوری تموم می شد که انسان هیچوقت راضی نمی شوند چون به نظر من این قضیه ارضا نشدن هم واسه مردها صدق می کنه و هم واسه زن ها. بله شما درست می گید ُ واقعا فقط زن ها نیستند . انسان ها هیچوقت راضی نمیشوند. + نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 21:33 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 2:45 توسط سحرناز خانوم |
اگه مي خواي فراموشم کني تو بذار دوباره من ببينمت واسه ي آخرين بار توي آغوش بذار بگيرمت اگه هنوزم مي شنوي تو اين صدا رو بيا بر گرد و ببين اين قلب ما رو که ديگه غبار غم رو دل نشسته بيا پاک کن اين همه گرد و غبارو کوچه بي تو بي عبوره کوچه چه سوتو کوره کوچه بي تو بي عبوره اين کوچه چه سوتو کوره يادته گفتي چقدر غمگين مي خوني تو بزن شاد بزن تو هم ميتوني حالا اين جا غمو با شادي ميخونم تا بگم بي تو من نه شاد نميمونم کوچه بي تو بي عبوره کوچه چه سوتو کوره کوچه بي تو بي عبوره اين کوچه چه سوتو کوره + نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387 2:21 توسط سحرناز خانوم |
خداوندا فرشتگان بر من سجده کردند و انکه سجده نکرد از درگاهت ترد گرديد. خداوندا خود را رازدار من کردي تا راحت بتوانم با تو صحبت کنم و درد دلم را به تو بگويم. خداوندا دوستت دارم اما چه کنم که دلم گرفته و تو جوابي به من نمي دهي . خداوندا زماني که از دنيا سير مي شوم کمکم کن تا از راه حق دور نشوم. خداوندا نديدمت ولي باز هم دوستت دارم چون تا الان پرده پوش رازهاي من و گناهان من بودي. خداوندا چقدر تحمل داري چقدر صبر داري. خداوندا تو که آگه بودي من گناهکار و بد بخت و بيچاره مي شوم پس چرا من را آفريدي. خداوندا کفرت نمي گويم و مي دانم که اين همه رنج و سختي براي آزمايش صبر و طاقت من بوده. خداوندا انسان طاقت دوري طاقت سختي را ندارد. خداوندا دلم گرفته دلم مي سوزد از نامردي هاي روزگار از پرپرشدن گلها . خداوندا کمکم کن تا از اين همه آزمايش سربلند بيرون آيم. خداوندا من طاقت سختي و دوري را ندارم . خداوندا امتحانم نکن چون مي دانم سربلند بيرون نمي آيم. خداوندا اگر امتحانم کردي کمکم کن تا سربلند باشم. *** خدا جون دوستت دارم خيلي زياد چاكرتم به مولا*** + نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 3:27 توسط سحرناز خانوم |
بيرون تگرگ ميباره. از اون شبهاست که دلم مي خواد پشت پنجره? كنار شومينه با يه بطري شراب بشينم و داريوش بخونه و من به ياور هميشه مؤمنم فکر کنم و تا خود صبح قليون بکشم. خسته ام. جسمي? روحي? رواني. خيلي خسته ام سهم من گردش حزنآلودي در باغ خاطرههاست ... + نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 2:50 توسط سحرناز خانوم |
مرگ اونقدر ها که ما آدمها سياهش کرديم زشت نيست. راستش تو اين چند روز جز لباس تن خودم و ديگران چيز ديگري سياه نبود. تا حالا مرگ رو حس نکرده بودم. هميشه شنيده بودم فلاني فوت کرد? اون يکي مرد. اما هيچوقت کسي که با من نزديک بود? نرفته بود. مرگ عجيبه? اسرار آميزه? اما به هيچ وجه سياه نيست. شايد آبيه با يه کم بنفش قاطيش? اما سياه نيست. نميدونم. شايد سهراب هم همين نظر رو داشته? چون اون هم به هيچ وجه مرگ رو سياه نديده. مرگ واسه سهراب هم يه جور ديگه است. خيلي ظريف و من فکر مي کنم حتي تا حدي رمانتيک و عاشقانه .و شايد هم اين طرز فکر من? اثرات صدها احساس عجيب و غريب و متفاوتيه که من تو اين 10 روز دائم و لحظه به لحظه تجربه ميکنم. ونترسيم از مرگ ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 15:35 توسط سحرناز خانوم |
جنگل سرخ خزان در پي مرگ جهان بادها در پيشند لبها به صدا در آمد مرگ من نزديک است خوشحال دمي نيست شوم نه با زمين اسير و ... خنداش مهو شودو لرزشي بر خاکش دير زمانيست در خاکم آتشي هست از آن در باکم چگونه اينچنين تاب آرم عمريست داز ريشه هايم قطور در جنگ با ستم
کارانم خسته از ظلم خسته از باد کي زمانيست که من طوفانم ويران کنم هر چه درد آرانم گاهيست به خوابي ژرف مي آرامم در سکوتي دل انگيز من بيدام خوشحال از آن همه رويا به شادي بسوي هم قطارانم نگاهم به تن سرد و زشت و زمخت اندوهي بر دل سنگين شود اين دستانم به زمين مي کوبم چي کردي با عزيزانم + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 1:29 توسط سحرناز خانوم |
ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد + نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 0:30 توسط سحرناز خانوم |
بهت نميگم هر چي مي خواي بهت ميدم. چون همه چيزم تويي ..... و بدون كه دلم فقط تو رو ميخواد + نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 14:53 توسط سحرناز خانوم |
من سکوت خویش را گم کرده ام + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 19:5 توسط سحرناز خانوم |
به انتظارت خواهم ماند تاابد برای همیشه زیرا میدانم که به سوی من باز خواهی گشت پس با همه توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب من با هر تپش خود خاطرات گذشته را می نوازد قلبی که در آن خاطره ها وخوشی ها تا ابد مدفون است حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمی گردد باز هم به انتظارت می نشینم شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از آن تو باشد + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 19:3 توسط سحرناز خانوم |
سلام دوستان من تازه وقت کردم بیام تو اینترنت . دیروز یعنی ۱۲ بهمن امتحاناتم تمام شد . خیلی سخت بود . واقعا . الان وقت کردم اومدم یه سری بزنم . فردا میام مطلب جدید می ذارم چون الان هم اومدم کافی نت و وقت ندارم باید زود برم . ( به کسی نگیدا پول هم کم دارم ) فردا میام . موفق باشید . راستی مرسی از اینکه میاید و برای من پیام میذارید . الان که بعد از مدتها اومدم و پیاماتون رو دیدم کلی ذوق کردم . برای همتون ارزوی موفقیت و خوشبختی در تمام مراحل زندگی دارم . تا فردا یا پسفردا خدانگهدار + نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 19:0 توسط سحرناز خانوم |
دوستت داشتم می دونی چرا ؟ چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد . چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شدم . یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چی .
هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم . تو هم تظاهر می کردی که یه وقت کم نیاری . به خاطر همین هر روز بیشتر از دبروز دلم برات تنگ می شد . اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو تقدیمت کردم . تو هم به اصطلاح نامردی نکردی و دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش نگه دار ی می کنم مطمئن باش جای خوبی سپردیش . همیشه می گفتی من با همه ی ادم بدا فرق دارم من مثل اونا نیستم . . . می دونی اعتماد کردن یعنی چی ؟ اعتماد خیلی سخته . خیلی . اونم تو این زمونه ی نامرد . اما من به حرفات اعتماد کردم به نگاهت و به چشمات اعتماد کردم . درست زمانی که بهت اعتماد کردم بی احساسی رو توی وجودت دیدم . دیدم که کم کم داری روی تمام احساساتم پا می ذاری . دیگه باورت ندارم . نمی خواستم اینو بگم ... اما تو رفیق نیمه راهی بارها بهم ثابت شد . هر دفعه خودم رو دلداری دادم که همه چی درست می شه اما نه ! تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی . چون هر وقت بهت احتیاج داشتم هر وقت احساس تنهایی می کردم و به دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی ... اینه رسم رفاقت ؟؟؟!! کاش می فهمیدی با قبپلبی که امانت گرفتی بد تا کردی . حالا می دونم تو با همه ادم بدا فرق داری !!! اره فرق داری . همه ی ادم بدا قلب دیگران رو یبار می شکنن اما تو روزی چند بار قلب منو می شکنی . روزی چند بار من رو می کشی و دوباره زنده می کنی . بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی . می دونی چیه ؟؟ نه نمی دونی . یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی هیچ وقت حاضر نشدی حتی یکبار بخاطر کسی که همیشه بخاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی . دیگه می خوام دوستت نداشته باشم . شاید اینجوری یذره بتونی احساس منو درک کنی . نمیدونم ... شایدم مثل بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری . اما این رو بدون همونطوری که تو روزی صدبار دل منو شکستی . یکی پیدا می شه که روزی هزار بار دلتو بشکنه ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 21:0 توسط سحرناز خانوم |
مدتهاست تبدیل به موج نا آرامی شده ام که سرگردان و درمانده میان دریای غریب دست و پا می زنم . ای کاش می توانستم از ستم این فریبکاران ریاکار فریاد برآورم . اما آیا فریادرسی هست ؟ کسی که مرا جوابی دهد ؟ مغرورانه بر سینه ی نرم آب سوار بر زورق عشق چشم هایم را بسته بودم و خود را به دست جریان زندگی سپرده بودم . در سرم اندیشه ای جز عشق و مهر نداشتم . اما حالا ببین که آن کوه غرور چگونه سر فرود آورده و میان طوفان حوادث پیچیده می شود و نمیداند که در کدامین وادی مسکن گزیند حال که به خود می نگرم نمیدانم که هستم و به کجا خواهم رفت . بار الهی به ما توفیق تلاش در سختی . صبر در ناامیدی . رفتن به همراه عشق بی هوس . ایمان بی ریا . تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند . روزیه فردا . عنایت فرما . الهی آمین + نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 19:15 توسط سحرناز خانوم |
نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند مي خوام برات بميرم ، براي اولين بار اجازه هم نگيرم نمي خوام بهت بگم كه چشمات خوده ستاره است يار ستاره بي تو بي نور و نيمه كاره است ، نه نه نمي خوام داشتنت واسه من آسون بشه نعمت با تو بودن بازم فراون بشه ، نه نميخوام بهار شه من عاشق پاييزم ، پاييز ميشه عاشقتر واسه تو اشك بريزم + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 1:29 توسط سحرناز خانوم |
دیروز شیطان رو دیدم . در حوالی میدان بساطش رو پهن کرده بود فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند . هیاهو می کردند و هول میزدند و بیشتر می خواستند . توی بساطش همه چیز بود . غرور – حرص و دروغ و خیانت . جاه طلبی و قدرت . هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد . بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند و بعضی پاره ای روحشان را . بعضی ها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را . شیطان می خندید . و دهانش بوی گند جهنم میداد .حالم را بهم میزد دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد . می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند . جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت : البته تو با اینها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند . از شیطان بدم آمد . حرفهایش اما شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او گفت و گفت و گفت . . . ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابلای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان آنها را برداشتم و توی جیبم گذاشتم . با خودم گفتم بگذار یکبار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذارید یکبار هم او فریب بخورد . به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم . اما توی آن چیزی جز غرور نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت . فریب خورده بودم . دستم را روی قلبم گذاشتم . نبود . فهمیدم که ان را کنار بساط شیطان جا گذاشتم . تمام راه را دویدم تمام راه لعنتش کردم و تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان رسیدم ولی شیطان نبود . آن وقت نشستم و های های گریه کردم . از ته دل . + نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 2:23 توسط سحرناز خانوم |
خدايا خداي من . چه كلمه اي و كدام جمله اي مي تواند حرف هاي دل مرا به رشته ي تحرير در آورد . حرفهايي كه تنها تو بدان آگاهي و من با يك حقارت مسخره و زميني در به زبان آوردنش عاجزم . هر آنچه جسمم مي بيند . مي شنود و در مي يابد از تو نشأت گرفته و به تو باز مي گردد . و روحم با يك ستيز سخت گيرانه با جسمم هر شب سبك بال وصلِ تو را مي جويد مخصوصا در اين ماهِ عزيز . و بعد با يك تلنگر شيطاني در جسم سرد و خاموشم فرو مي رود . بارها مَرا به لطف خود بخشيده اي و مي داني كه بارها عدالتِ ايمان را ميانِ ظواهر زيبا و باطن فريبكار دنيا گم كرده ام . خداي مهربان ! كه همه از دركِ مهربانيت ناتوانند . بخاطر همه آنچه به لطف خود به من بخشيدي سپاسگذارم و التماسانه از تو مي خواهم ياريم كني . تا بيشتر به تو نزديك شوم و به من كمك كني تا در پرستش تو استوار باشم . + نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 19:9 توسط سحرناز خانوم |
سفر کردم به شهر بی ستاره + نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 18:21 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 2:23 توسط سحرناز خانوم |
ای ثانیه ها ترا بخدا از من نگریزید ای ثانیه های خاک آلود آن دور دستها چه می کارند که از نگاه لاله ها آتش فواره می کشد مردی گریست که ای یاران این دست از آن کیست ؟ و آن سوتر مردی بی اختیار بر روی دستها راه می رفت مردی که پا نداشت اه ای ثانیه های خاک آلود ترا بخدا چنین به تعجیل از مقابلم نگریزید که من هم در این بیابان گلی گم کرده ام ... + نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 2:21 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385 1:5 توسط سحرناز خانوم |
هر شب وقتی تنها می شم حس می کنم پیش منی دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه وقتی نیسی پیش من انگار دستات تو دستامه قول بده وقتی تنها می شم بیای کنار من شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من دوباره باز یاد تو شد زمزمه های نبودنم ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم + نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385 2:16 توسط سحرناز خانوم |
تورا به دادگاه خواهند کشيد شايد به حبس ابد محکوم شوی جزئيات
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385 0:9 توسط سحرناز خانوم |
ا_از من دلخوری + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 3:5 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385 23:21 توسط سحرناز خانوم |
اخرهای
فصل پاییز یه درخت پیر و تنها تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگها + نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 21:13 توسط سحرناز خانوم |
ميگم دلت مال کيه:::::::::::::::::ميگي دلم مال توي
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 0:36 توسط سحرناز خانوم |
ماهي هميشه تشنه ام در زلال لطف بيكران تو . مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست موج ديدگان مهربان تو زير بال مرغكان خنده هات زير آفتاب داغ بوسه هات - اي زلال پاك ! - جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو ! اي هميشه خوب ! اي هميشه آشنا ! هر طرف كه مي كنم نگاه ، تا همه كرانه هاي دور ، عطر و خنده و ترانه مي كند شنا در ميان بازوان تو ! ماهي هميشه تشنه ام اي زلال تابناك ! يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني ماهي تو جان سپرده روي خاك ! + نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385 1:7 توسط سحرناز خانوم |
عشق يعني خاطرات بي غبار + نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385 0:48 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 22:41 توسط سحرناز خانوم |
نامه اي برای عشقم نامه اي برای تو + نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385 22:55 توسط سحرناز خانوم |
به نام نامی تنها هنرمند که هست نام زیبایش خداوند + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 16:56 توسط سحرناز خانوم |
dobareh del havaye ba to bodan kardeh nagoo in dfel dori eshgheto bavar kardeh. dele man khasteh az in dast be 2aha bordan hameh areezooham ba raftane to mordan. hala man ye arezoo daram to sineh ke 2bareh cheshme man to ro bebineh. vaseh peida kardanet tan be dele sahra midam akheh to range cheshmat gheymate donya ro didam toye hafta asemoon to tak setareye mani bekhoda naze do cheshmato be donya nemidam hala man ye arezoo daram to sineh ke 2bareh cheshme man to ro bebineh. dobareh del havayeh ba to bodan kardeh nagoo in del dorye eshgheto bavar kardeh dele man khasteh az in dast be 2aha bordan hameye arezooham ba raftane to mordan. hala man ye arezoo daram to sineh ke 2bareh cheshme man to ro bebineh. + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 23:43 توسط سحرناز خانوم |
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور مر گ من روزي فرا خواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي زمروزها و ديروزها ديدگانم همچو مرمرهاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد و درد خاك ميخواند مرا هر دم به خويش ميرسند از ره كه در خاكم نهند آه شايد عاشقانم نيمه شب گل به روي گور نمناكم نهند ليك ديگر پيكر سرد مرا مي فشارد خاك بي احساس قبر بي تو دور از ضربه هاي قلب تو قلب من مي پوسد آنجا زير خاك بعد ها نام مرا باران و باد نرم ميشويند از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه هاي نام و ننگ + نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385 22:34 توسط سحرناز خانوم |
بهت نميگم هر چي مي خواي بهت ميدم. چون همه چيزم تويي ..... + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 2:3 توسط سحرناز خانوم |
|