تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان
I N T H E N A M O F G O D


عاشق همیشه تنها

عاشق همیشه تنها

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 14:2 توسط سحرناز خانوم |


 

اگر گریه بذاره مینویسم کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد

نگو اصلا نفهمیدی نگو نه

تو بودی اون که دستامو رها کرد خودت گفتی خدا حافظ تموم شد

منو تو سهممون از عشق این بود

خود تو حرمت عشقو شکستی بریدی اخر قصه همین بود

اگه مهلت بدی یادت میارم توی روزایی که عین شب بود

 تموم سهمت از دنیا عزیزم ..

عزیزم بذار یادت بیارم یک وجب بود بهت دادم تموم اسمونو

خودم ماهت شدم اروم بگیری

حالا ستاره ها دورت نشستن .. نشستن

منو ابری گذاشتی داری میری

بیا برگرد از این بنبست بی عشق

بذار این قصه این جوری نباشه

اخه بذر جدایی رو چرا تو چرا دستای تو باید بپاشه

خداحافظ نوشتن کار من نیست اخه خیلی با هات ناگفته دارم

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 9:21 توسط سحرناز خانوم |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 20:33 توسط سحرناز خانوم |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 21:39 توسط سحرناز خانوم |


پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر. پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم

پس:

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد

مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 21:23 توسط سحرناز خانوم |


سلام دوستان عزیزم خوبید . سالو مبارک ببخشید دیر اومدم . فرصت نبود .

امیدوارم سال خوبی داشته باشید .

                         ****************************************

آخرین لحظه رفتن تو یادم نمیره .

اشکا دونه دونه روی گونه من نشسته بود

دلم از جور زمونه خسته بود

وقتی که تو بوسه هاتو میدادی

انگاری آتیش به قلبم میزدی

نوبت من که رسید انگاری دیرت شده بود

عشق بی دلیل من دست و پاگیرت شده بود

بانگاه تو به ساعت دل من شکست و ریخت

شیشه عمر منم تموم شد و هیشکی ندید

تو میرفتی رو تن برگای خیس

فکر می کردم تو خیالت کسی نیس

عمریه چشم به درم منتظر نامه های سالی یبار

من میخوام ببینمت توروخدا فقط یبار

بخدا دلم دیگه جای شکستن نداره

پیش قلب بی وفات نگاه من کم میاره  

امان از خوش خیالی دربه دری آوارگی

دیگه لعنت میفرستم . لعنت به تو زندگی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 20:39 توسط سحرناز خانوم |


 

 

                         

به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش

 

                                

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 20:39 توسط سحرناز خانوم |


روزهاي عجيبي بود. يه جورهاي هنوز گيج و منگم باورم نميشه. روز قبلش باهاش ناهارخورديم. سه نفري رفتيم بيرون چرخيديم. تگرگ ميباريد و اون از درد کلافه بود. فکر ميکرديم هنوز يه شش هفت ماهي مهمونه. شب بعد وقتي بيهوش رو زمين اطاقش افتاده بود و پرسنل آمبولانس دورش جمع شده بودن? هنوز هم فکر کرديم حمله صرع شديد گرفته واسه همين بيهوشه. وقتي دنبال آمبولانس تا بيمارستان مثل ديوونه ها رانندگي کرديم? فکر ميکرديم صبح ميبريمش خونه. تمام اون 13 ساعت لعنتي رو پاي تختش بيدار مونديم? بلکه صدامون رو بشنوه و به حرفمون گوش کنه و بيدار شه. اما نشد. همون طور بي خداحافظي رفت. قرار بود حكم رو که خوب ياد گرفتم? باهم چند دست بازي کنيم. هنوز قرار بود بهتر که شد? دست من و عشقم رو بذاره تو دست هم. قرار بود خيلي کار هاي ديگه بکنه? آخه هنوز خيلي راه داشت. تازه هفته پيش تولد 65 سالگيش رو جشن گرفته بوديم. اما رفت خيلي آروم. انگار ديگه از درد کشيدن خسته شده بود. بعد از چهار بار عمل سخت مغزي? فکر کنم ديگه حوصله نداشت بمونه.تومور لعنتي داغونش کرده بود. هر وقت بهش قرصي چيزي ميدادن با نگاه عآجزانه اش مي گفت: بسه ديگه ولم کنين. بعد از عمل چهارم? ديگه حرف هم نميتونست بزنه. با چشمهاش التماس مي كرد. چشمهاش? نگاهاش? خنده هاش? هيچوقت يادم نميره. زجه هاي عشقم رو تخت بيمارستان? وقتي که باباش رفته بود? از ذهنم پاك نميشه. رابطهء عجيبي با باباش داشت. يه رفيق خالص بود. هر جا ميرفتيم بود. آدم اصلاً جلوش احساس معذب بودن نميکرد? اگه مشروب بود اونهم ميزد? اگه دست بچه ها سيگار بود اونهم پکي ميزد. هر جا بساط حكم به پا بود? اونهم بود. هميشه هم مي گفت ديگه مغزم ياري نميده وگر نه همتون رو يه دست ميبردم. باورم نميشه. هنوز هم باورم نميشه. حتي وقتي ديدم آروم آروم زير خروارها خاك خوابيد. هنوز هم باورم نشده. روحت شاد. آروم بخواب و مطمئن باش که هميشه هر وقت ما به قول خودت "جوونها" دور هم جمع ميشيم يادت عطرآگين مجلس ماست.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 17:41 توسط سحرناز خانوم |


نگو يک روز مي يادش

اين حرف را باور ندارم

آخه ديگه آسمون خيلي دلش گرفته

هر وقت من را ميبينه يک جوري شرمنده ميشه

از اين سياه زندگي از اين عذاب که ساخت برام

مثل عروسک هاي قصه ها، از اين قفس که ساخت برام

شرمنده ميشه و بازم دلش مي خواهد يک چيز بگه

گريه ميگيره چشماش را

دوباره باروني ميشه

اما قسم به عشقمون هرچي بباري تو کمه

آخه نمي دوني که جاش چقدر تو چشمام خاليه

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 16:0 توسط سحرناز خانوم |


سلام مامان خوبی؟ اول از همه می خوام بگم دوستت دارم ،خیلی دوستت دارم. نمی دونی حالا کجا هستم؟ نمی دونی چه حالی دارم؟ خیلی زود، دیر شد؛ دارم می رم. تو رو خدا قسم گریه نکن ،چون من دارم می بینمت ها.

مامان جونم ازتو 2 تا خواهش دارم

گوش می کنی؟

اول اینکه برام گریه نکنی ،باشه ؟

من الان جام خیلی خوبه

خیلی راحت تر از شما هاست

می خوام بدونی من اینجا چه کار می کنم ؟

پس برو جای کتابهام

اون کتاب قرمزه ...

جسم من پیش شما نیست ولی دارم شما را می بینم.امروز صبح که بهت زنگ زدم یادته؟؟

بهم فحش دادی ،داد و فریاد هات یادته؟

خیلی ناراحت شدم ولی الهی فدات بشم می بخشمت،خودتو ناراحت نکن.

می خوام چند تا حقیقت را بهت بگم.

*اول اینکه این طرز فکرت که می گی هر بچه ای تو ناز و نعمت بزرگ بشه ،خراب می شه

و هربچه ای که سختی ببینه قدر پول رو می بینه و آینده اش خوب می شه به نظر من اشتباه بود درست می گی ولی بچه ای که پول نداشته باشه و پول نبینه، مثل من که بدون پول است و پول نمی بینه خیلی فرق می کنه.

وقتی می دیدم موبایلم قطع شده فکر می کنی ناراحت نمی شدم؟

فکر می کنی وقتی می گم میز رسم می خوام نمی خریدی ناراحت نمی شم؟

فکر می کنی روزی 1000 یا 2000 هزار تومان پول تو من را ناراحت نمی کنه؟

مامان فکر می کنی 800 هزار تومان پول مدرسه دادی و 000/000/000/20 میلیار بار گفتی تو سر من نخورده ؟

مامان جونم

می دونم دوستم داری،می دونم همه زندگیت منم واسه همین دارم اینا رو برات می نویسم.

مامان،تنها آرزوم این بود امروز ظهر بیام ببوسمت ولی........هرچی بود تمام شد.

تو همیشه می گفتی شوهر را درست باید انتخاب کرد.

مامان بذار از این حرفها بگذریم.

*خواهش دومم که می دونی چیه ؟نه؟نمیدونی؟

اینه که بگم با بابا مدارا کن ،اونم دوستت داره،به جون خودت دوستت داره ولی بلد نیست ابراز کنه.

مامان جون، عزیزم نبینم یه وقت بخواهید از هم جدا بشین ها....

قربون اون اشکهات برم گریه نکنی....

اگه تو گریه کنی منم ناراحت می شم.

تو دوست داری من هم ناراحت باشم؟؟؟

مامان جون، بدون همیشه دوستت داشتم، تو رو و بابا رو ...........

به خدا قسم من تا جایی که تونستم سعی کردم ازمن ناراحت نشی ولی نشد.

تو یادت رفت من هم نیاز به محبت دارم اما آخرش..... الهی قربون چشمات برم فقط گریه نکن.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 17:6 توسط سحرناز خانوم |


 

در دمادم زندگي ، در لحظه هاي نفس گير دوري ، دلتنگي ها و بغض هاي مكرر را در سينه پنهان مي كنم و لرزش دل را از نوك انگشتان به روي صفحه كاغذ منتقل مي كنم تا مبادا بار ديگر ، احساسات در توفان قهر و هوس گرفتار آيند و قلب شكسته ام را بيشتر بيازارند . گرچه راه بازگشتي نيست . اما ديدارهاي رويايي و حرفهايي كه در تنهايي اتاق زمزمه مي شود مرا بس كه اينگونه آسوده ترم .

پنجره دل را به روي مهرووفا گشوده ام و قاصدك عشق را به دنياي قصه ها روانه كرده ام تا مگر آرامشي را برايم به ارمغان آورد . اما گويا قاصدك گم شده و راه بازگشت را نمي داند ، نميدانم در اين سوز و سرماي زمستان پنجره راببندم يا نه ؟! اما مي ترسم او بيايد و پشت در از سرما يخ بزند . چشمهاي منتظرم را گرچه از سرما سرخ و سوزان شده اند به جاده مي دوزم تا شايد از قاصدك اثري بيابم . اما مي ترسم او دست خالي باشد و روي برگشتن نداشته باشد . بيمناكم كه شايد در دنياي آرزوها اثري از عشق و وفا نيافته باشد و پرهاي نرم و لطيفش را زير گلبرگي پنهان كرده و در نهانخانه دل گريسته باشد .

حالا با نبود او زندگي بوي غريبي مي دهد و من غريب دنياي قصه ها شده ام . غريبي تنها كه در ميان مه ترديد مانده و به اشك و آه در انتظار دل سپرده و فقط يك معجزه ، يك تحول عظيم او را مي رهاند و آن معجزه چيزي نميتواند باشد جز ديداري عاشقانه در اوج باور ، كه اگر جز اين بود بايد چونپرنده اي مهاجر فقط به هجرت بينديشم .

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 21:34 توسط سحرناز خانوم |


 اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

 چرا ما آدماي لعنتي هميشه يه ماسكي با خودمون داريم...حتي تو نزديكترين رابطه ها

 (تورو به خدا سريع پيش خودت نگو من که ندارم....چند لحظه فکر کن......حالا ديدي تو هم....آره!!!)

 چقدر از فقط خنديدن بدم مياد......چقدر از اين ماسک بدم مياد.

 * تو رو به خدا هر طوري که ميخواي باش، فقط باهام صادق باش....

*  هنوزم نميدونم کجاي قصه توام....

 *  بهتر نبود بهم بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد ناراحت ميشدم و قلبم ميشكست ولي بهتر از اين بود که منتظرت بمونم

 *   از طرف اوني كه تنهاست، تنها اومده، تنها ميره، تنهاش ميزارن، تنها نمي زاره، تنها يك ارزو داره، اونم اينه كه تنهاش نذاري

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 15:42 توسط سحرناز خانوم |


دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين

مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را

ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

اگر خواستید مطالب این اقا محمود را بخونید به این وبلاگ مراجعه کنید.http://www.elaheyebad.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 16:10 توسط سحرناز خانوم |



من من هستم نه بيش نه کم

بگذاريد فقط خودم باشم فقط همين

تنها خواهش من

کوچه را ديده اي؟

ديده اي

به هنگام شب

چه خلوت است

چه تنهاست

من از ان کوچه هم

 تنها ترم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 1:51 توسط سحرناز خانوم |


سلام دوستان عزیزم . انگار تو این مدت که نبودم خیلی ها نگرانم شدن . و بطور خصوصی کلی اومدن پرسیدن کجا هستم ؟ متاسفانه مشکلی برام پیش اومده . انشالله بزودی میام آپ میکنم . این پست را گذاشتم که نگرانم نشین . فیلا خدافظ. بای تا های

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 23:29 توسط سحرناز خانوم |


سلام دوستان . این وبلاگ همیشه غم انگیز بوده . گفتم برای تنوع کمی نوشته هامو تغییر بدم :

يك مركز خريد وجود داشت كه زنان ميتوانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند كه شوهر آنان باشد. اين مركز پنج طبقه داشت و هرچه به طبقات بالاتر ميرفتند خصوصيات مثبت مردان بيشتر ميشد. اما اگر در طبقه اي دري را باز كنند بايد از همان طبقه مردي را انتخاب كنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند ديگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط يكبار ميتواند از اين مركز استفاده نمايد.
روزي دو دختر كه با هم دوست بودند به اين مركز رفتند تا شوهر مورد نظر خود را انتخاب كنند.
بر روي درب طبقه اول نوشته بود اين مردان شغل و بچه هاي دوست داشتني دارند. دختري كه اين تابلو را خوانده بود گفت خب بهتر از بيكاري يا بچه نداشتن است!! ولي دوست دارم ببينم در طبقات بالا چه مواردي هست!!
در طبقه دوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زيادو بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند. دختر گفت: هوووممم طبقه بالا چه جوريه؟؟؟
طبقه سوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني و چهره هاي زيبا و در كار خانه نيز كمك مي كنند.دختر گفت چقدر وسوسه انگيز برويم و طبقه بعدي را ببينيم.
در طبقه چهارم نوشته بود:اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني و چهره هاي زيبا و در كار خانه كمك ميكنند و در زندگي هدفهاي عالي دارند.
آندو واقعا به وجد آمده بودند و دختر گفت: واي چقدر خوب چه چيز ممكن است در طبقه آخر باشد آندو از شوق زيادشروع به گريه كردند.
آنها به طبقه پنجم رفتند آنجا نوشته شده بود : اين طبقه فقط براي اين است كه ثابت كند زنان هيچوقت راضي شدني نيستند. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

نظر یکی از دوستان به نام مهرنگ در این مورد:

بهتر بود اینطوری تموم می شد که انسان هیچوقت راضی نمی شوند چون به نظر من این قضیه ارضا نشدن هم واسه مردها صدق می کنه و هم واسه زن ها.

بله شما درست می گید ُ واقعا فقط زن ها نیستند . انسان ها هیچوقت راضی نمیشوند.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 21:33 توسط سحرناز خانوم |


+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 2:45 توسط سحرناز خانوم |


اگه مي خواي فراموشم کني تو بذار دوباره من ببينمت

واسه ي آخرين بار توي آغوش بذار بگيرمت

اگه هنوزم مي شنوي تو اين صدا رو

بيا بر گرد و ببين اين قلب ما رو

که ديگه غبار غم رو دل نشسته

بيا پاک کن اين همه گرد و غبارو

کوچه بي تو بي عبوره کوچه چه سوتو کوره

کوچه بي تو بي عبوره اين کوچه چه سوتو کوره

يادته گفتي چقدر غمگين مي خوني تو بزن شاد بزن تو هم ميتوني

حالا اين جا غمو با شادي ميخونم تا بگم بي تو من نه شاد نميمونم

کوچه بي تو بي عبوره کوچه چه سوتو کوره

کوچه بي تو بي عبوره اين کوچه چه سوتو کوره

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387 2:21 توسط سحرناز خانوم |



خدا وندا من را از گل آفريدي و اشرف مخلوقات گردانيدي.

خداوندا فرشتگان بر من سجده کردند و انکه سجده نکرد از درگاهت ترد گرديد.

خداوندا خود را رازدار من کردي تا راحت بتوانم با تو صحبت کنم و درد دلم را به تو بگويم.

خداوندا دوستت دارم اما چه کنم که دلم گرفته و تو جوابي به من نمي دهي .

خداوندا زماني که از دنيا سير مي شوم کمکم کن تا از راه حق دور نشوم.

خداوندا نديدمت ولي باز هم دوستت دارم چون تا الان پرده پوش رازهاي من و گناهان من بودي.

خداوندا چقدر تحمل داري چقدر صبر داري.

خداوندا تو که آگه بودي من گناهکار و بد بخت و بيچاره مي شوم پس چرا من را آفريدي.

خداوندا کفرت نمي گويم و مي دانم که اين همه رنج و سختي براي آزمايش صبر و طاقت من بوده.

خداوندا انسان طاقت دوري طاقت سختي را ندارد.

خداوندا دلم گرفته دلم مي سوزد از نامردي هاي روزگار از پرپرشدن گلها .

خداوندا کمکم کن تا از اين همه آزمايش سربلند بيرون آيم.

خداوندا من طاقت سختي و دوري را ندارم .

خداوندا امتحانم نکن چون مي دانم سربلند بيرون نمي آيم.

خداوندا اگر امتحانم کردي کمکم کن تا سربلند باشم.

 

 *** خدا جون دوستت دارم خيلي زياد چاكرتم به مولا***

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 3:27 توسط سحرناز خانوم |


بيرون تگرگ ميباره. از اون شبهاست که دلم مي خواد پشت پنجره? كنار شومينه با يه بطري شراب بشينم و داريوش بخونه و من به ياور هميشه مؤمنم فکر کنم و تا خود صبح قليون بکشم. خسته ام. جسمي? روحي? رواني. خيلي خسته ام

سهم من گردش حزن‌آلودي در باغ خاطره‌هاست ...
و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي‌گويد:
«دست‌هايت را دوست مي‌دارم.»
دست‌هايم را در باغچه مي‌کارم
سبز خواهم شد
مي‌دانم، مي‌دانم، مي‌دانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهري‌ام
تخم خواهند گذاشت

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 2:50 توسط سحرناز خانوم |


مرگ اونقدر ها که ما آدمها سياهش کرديم زشت نيست. راستش تو اين چند روز جز لباس تن خودم و ديگران چيز ديگري سياه نبود. تا حالا مرگ رو حس نکرده بودم. هميشه شنيده بودم فلاني فوت کرد? اون يکي مرد. اما هيچوقت کسي که با من نزديک بود? نرفته بود. مرگ عجيبه? اسرار آميزه? اما به هيچ وجه سياه نيست. شايد آبيه با يه کم بنفش قاطيش? اما سياه نيست. نميدونم. شايد سهراب هم همين نظر رو داشته? چون اون هم به هيچ وجه مرگ رو سياه نديده. مرگ واسه سهراب هم يه جور ديگه است. خيلي ظريف و من فکر مي کنم حتي تا حدي رمانتيک و عاشقانه .و شايد هم اين طرز فکر من? اثرات صدها احساس عجيب و غريب و متفاوتيه که من تو اين 10 روز دائم و لحظه به لحظه تجربه ميکنم.

ونترسيم از مرگ ...
مرگ پايان کبوتر نيست
مرگ وارانهء يک زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجرهء سرخ گلو مي خواند
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرک است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
مرگ گاهي ودکا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم ريه هاي لذت، پر اکسيژن مرگ است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 15:35 توسط سحرناز خانوم |


 

جنگل سرخ خزان

در پي مرگ جهان

بادها در پيشند

لبها به صدا در آمد

مرگ من نزديک است

خوشحال دمي نيست شوم

نه با زمين اسير و ...

خنداش مهو شودو

لرزشي بر خاکش

دير زمانيست در خاکم

آتشي هست از آن در باکم

چگونه اينچنين تاب آرم

عمريست داز

ريشه هايم قطور در جنگ با ستم کارانم

خسته از ظلم خسته از باد

کي زمانيست که من طوفانم

ويران کنم هر چه درد آرانم

گاهيست به خوابي ژرف مي آرامم

در سکوتي دل انگيز من بيدام

خوشحال از آن همه رويا

به شادي بسوي هم قطارانم

نگاهم به تن سرد و زشت و زمخت

اندوهي بر دل

سنگين شود اين دستانم

به زمين مي کوبم

چي کردي با عزيزانم

asheghekhaste.co.sr

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 1:29 توسط سحرناز خانوم |


ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت
آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد

اشک من رنگ شفق يافت ز بي‌مهري يار
طالع بي‌شفقت بين که در اين کار چه کرد

برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقيا جام مي‌ام ده که نگارنده غيب
نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد اين دايره مينايي
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 0:30 توسط سحرناز خانوم |


بهت نميگم هر چي مي خواي بهت ميدم. چون همه چيزم تويي .....
نمي خوام كه خوابتو ببينم . چون خيال تو خوشتر از خوابه......
اگه يه روز چشات پر اشك شدو دنبال شونه گشتي تا روش گريه كني.صدام كن..
قول نمي دم اشكاتو پاك كنم... ولي منم باهات گريه ميكنم....
اگردنبال مجسمه سكوتي بودي...تا سرش داد بزني.. صدام كن...
قول ميدم ساكت بمونم ....
اگر دنبال خرابه اي بودي كه همه نفراتو توش دفن كني...صدام كن..
قلب من تنها خرابه وجود توست....
اگر يه روز خواستي بري حتما صدام كن...
قول نمي دم نگهت دارم..اما مي توانم باهات بيام...هر جا كه بري..
اگه يه روز سراغم و گرفتي وازم خبري نشد....
سريع به ديدنم بيا .... حتما بهت احتياج دارم....

و

بدون كه دلم فقط تو رو ميخواد

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 14:53 توسط سحرناز خانوم |


من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم

 
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم


ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود


تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود


در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها


من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها


گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من


گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 19:5 توسط سحرناز خانوم |


به انتظارت خواهم ماند تاابد

برای همیشه زیرا میدانم که به سوی من باز خواهی گشت

پس با همه توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد

                                                                             به انتظارت خواهم ماند

زیرا قلب من با هر تپش خود خاطرات گذشته را می نوازد  

قلبی که در آن خاطره ها وخوشی ها تا ابد مدفون است

حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمی گردد

                                                                 باز هم به انتظارت می نشینم

شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از آن تو باشد

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 19:3 توسط سحرناز خانوم |


سلام دوستان من تازه وقت کردم بیام تو اینترنت . دیروز یعنی ۱۲ بهمن امتحاناتم تمام شد . خیلی سخت بود . واقعا . الان وقت کردم اومدم یه سری بزنم . فردا میام مطلب جدید می ذارم چون الان هم اومدم کافی نت و وقت ندارم باید زود برم . ( به کسی نگیدا پول هم کم دارم ) فردا میام . موفق باشید . راستی مرسی از اینکه میاید و برای من پیام میذارید . الان که بعد از مدتها اومدم و پیاماتون رو دیدم کلی ذوق کردم . برای همتون ارزوی موفقیت و خوشبختی در تمام مراحل زندگی دارم . تا فردا یا پسفردا خدانگهدار

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 19:0 توسط سحرناز خانوم |


دوستت داشتم می دونی چرا ؟ چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد . چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شدم . یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چی .

هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم . تو هم تظاهر می کردی که یه وقت کم نیاری . به خاطر همین هر روز بیشتر از دبروز دلم برات تنگ می شد . اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو تقدیمت کردم . تو هم به اصطلاح نامردی نکردی و دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش نگه دار ی می کنم مطمئن باش جای خوبی سپردیش . همیشه می گفتی من با همه ی ادم بدا فرق دارم من مثل اونا نیستم . . .

می دونی اعتماد کردن یعنی چی ؟ اعتماد خیلی سخته . خیلی . اونم تو این زمونه ی نامرد . اما من به حرفات اعتماد کردم به نگاهت و به چشمات اعتماد کردم . درست زمانی که بهت اعتماد کردم بی احساسی رو توی وجودت دیدم . دیدم که کم کم داری روی تمام احساساتم پا می ذاری . دیگه باورت ندارم . نمی خواستم اینو بگم ...

اما تو رفیق نیمه راهی بارها بهم ثابت شد . هر دفعه خودم رو دلداری دادم که همه چی درست می شه اما نه ! تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی . چون هر وقت بهت احتیاج داشتم هر وقت احساس تنهایی می کردم و به دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی ...

اینه رسم رفاقت ؟؟؟!!

کاش می فهمیدی با قبپلبی که امانت گرفتی بد تا کردی . حالا می دونم تو با همه ادم بدا فرق داری !!!

اره فرق داری . همه ی ادم بدا قلب دیگران رو یبار می شکنن اما تو روزی چند بار قلب منو می شکنی . روزی چند بار من رو می کشی و دوباره زنده می کنی . بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی .

می دونی چیه ؟؟

نه نمی دونی .

یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی هیچ وقت حاضر نشدی حتی یکبار بخاطر کسی که همیشه بخاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی . دیگه می خوام دوستت نداشته باشم . شاید اینجوری یذره بتونی احساس منو درک کنی . نمیدونم ...

شایدم مثل بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری . اما این رو بدون همونطوری که تو روزی صدبار دل منو شکستی . یکی پیدا می شه که روزی هزار بار دلتو بشکنه ... 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 21:0 توسط سحرناز خانوم |


مدتهاست تبدیل به موج نا آرامی شده ام که سرگردان و درمانده میان دریای غریب دست و پا می زنم . ای کاش می توانستم از ستم این فریبکاران ریاکار فریاد برآورم . اما آیا فریادرسی هست ؟ کسی که مرا جوابی دهد ؟ مغرورانه بر سینه ی نرم آب سوار بر زورق عشق چشم هایم را بسته بودم و خود را به دست جریان زندگی سپرده بودم . در سرم اندیشه ای جز عشق و مهر نداشتم . اما حالا ببین که آن کوه غرور چگونه سر فرود آورده و میان طوفان حوادث پیچیده می شود و نمیداند که در کدامین وادی مسکن گزیند حال که به خود می نگرم نمیدانم که هستم و به کجا خواهم رفت .

بار الهی به ما توفیق تلاش در سختی . صبر در ناامیدی

. رفتن به همراه عشق بی هوس .

ایمان بی ریا . تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند .

روزیه فردا . عنایت فرما .

الهی آمین

 

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 19:15 توسط سحرناز خانوم |



  در كنار ساحل دلم بر ر وي تخته سنگ بزرگي نشسته بودم و به مرغان درياي خيالم نگاه مي‌كردم كه ناگهان نسيم عشق وزيدن گرفت و تك درخت عشقي كه در جانم ريشه زده بود لرزاند و برگي از آن را به سويم روانه كرد. برگ را برداشتم و روي آن نوشتم دوستت دارم.


نمي  خواهم به جز من دوستار ديگري باشي
براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي

نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند
نمي خواهم كسي نامش به لبهاي تو بنشيند

 مي خوام برات بميرم ، براي اولين بار اجازه هم نگيرم

نمي خوام بهت بگم كه چشمات خوده ستاره است يار ستاره بي تو بي نور و نيمه كاره است ، نه نه نمي خوام داشتنت واسه من آسون بشه نعمت با تو بودن بازم فراون بشه ، نه نميخوام بهار شه من عاشق پاييزم ، پاييز ميشه عاشقتر واسه تو اشك بريزم

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 1:29 توسط سحرناز خانوم |


دیروز شیطان رو دیدم . در حوالی میدان بساطش رو پهن کرده بود فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند . هیاهو می کردند و هول میزدند و بیشتر می خواستند . توی بساطش همه چیز بود . غرور – حرص و دروغ و خیانت . جاه طلبی و قدرت .

هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد . بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند و بعضی پاره ای روحشان را . بعضی ها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را . شیطان می خندید . و دهانش بوی گند جهنم میداد .حالم را بهم میزد دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد . می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند . جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت : البته تو با اینها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند . از شیطان بدم آمد . حرفهایش اما شیرین بود .

گذاشتم حرف بزند و او گفت و گفت و گفت . . .

ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابلای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان آنها را برداشتم و توی جیبم گذاشتم . با خودم گفتم بگذار یکبار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذارید یکبار هم او فریب بخورد .

به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم . اما توی آن چیزی جز غرور نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت . فریب خورده بودم . دستم را روی قلبم گذاشتم . نبود . فهمیدم که ان را کنار بساط شیطان جا گذاشتم . تمام راه را دویدم تمام راه لعنتش کردم و تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان رسیدم ولی شیطان نبود . آن وقت نشستم و های های گریه کردم . از ته دل .

 اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم . که صدایی شنیدم .... صدای قلبم را . پس همانجا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود بوسیدم .   

 

 

 

 

                                    

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 2:23 توسط سحرناز خانوم |


خدايا خداي من . چه كلمه اي و كدام جمله اي مي تواند حرف هاي دل مرا به رشته ي

تحرير در آورد . حرفهايي كه تنها تو بدان آگاهي و من با يك حقارت مسخره و زميني

در به زبان آوردنش عاجزم . هر  آنچه جسمم مي بيند . مي شنود و در مي يابد از تو

نشأت گرفته و به تو باز مي گردد . و روحم با يك ستيز سخت گيرانه با جسمم هر شب

سبك بال وصلِ تو را مي جويد مخصوصا در اين ماهِ عزيز . و بعد  با يك تلنگر

شيطاني در جسم سرد و خاموشم فرو مي رود . بارها مَرا به لطف خود بخشيده اي و

مي داني كه بارها عدالتِ ايمان را ميانِ ظواهر زيبا و باطن فريبكار دنيا گم كرده ام .

خداي مهربان ! كه همه از دركِ مهربانيت ناتوانند . بخاطر همه آنچه به لطف خود به

من بخشيدي سپاسگذارم و التماسانه از تو مي خواهم ياريم كني . تا بيشتر به تو نزديك

شوم و به من كمك كني تا در پرستش تو استوار باشم .


+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 19:9 توسط سحرناز خانوم |


سفر کردم به شهر بی ستاره
که گفتم شاید اونجا غم نباره
ولی دیدم که غم اونقدر زیاده
که هر جا پابذاری غم بباره
گرفتم چتری روی سرم زود
ولی غم کرده اونو پاره پاره
نفهمیدم که جنس غم چی بوده
که چتر من به زیرش زاره زاره
درست کردم با عشقت جون پناهی
چنین ابر غمو کردیم بی چاره
طعنه نزن به قلب من تو ميدوني دوست داره
قلبمو دست كم نگير غير تو عشقي نداره

نزن داس غرورتو به ريشه ي وفاي من
ميدوني هوامو داره از اون بالا خداي من
توي اين دربدريها، عمر كوتاه رو نبازي
تو خراب كردي عزيزم تو بايد از نو بسازي

من نميگم مال من باش با ستاره ي خودت باش
ولي بس كن نده آزار دلمو كمتر بيازار

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 18:21 توسط سحرناز خانوم |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 2:23 توسط سحرناز خانوم |


ای ثانیه ها

 ترا بخدا از من نگریزید

ای ثانیه های خاک آلود

آن دور دستها چه می کارند

که از نگاه لاله ها

آتش فواره می کشد

مردی گریست

که ای یاران

این دست از آن کیست ؟

و آن سوتر

مردی بی اختیار

بر روی دستها راه می رفت

مردی که پا نداشت

اه ای ثانیه های خاک آلود

ترا بخدا چنین به تعجیل

از مقابلم نگریزید

که من هم در این بیابان

گلی گم کرده ام ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 2:21 توسط سحرناز خانوم |


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385 1:5 توسط سحرناز خانوم |


هر شب وقتی تنها می شم حس می کنم پیش منی

دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی

روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه

وقتی نیسی پیش من انگار دستات تو دستامه

قول بده وقتی تنها می شم بیای کنار من

شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من

دوباره باز یاد تو شد زمزمه های نبودنم

ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385 2:16 توسط سحرناز خانوم |


تورا به دادگاه خواهند کشيد شايد به حبس ابد محکوم شوی جزئيات 


       
      جنايتت معلوم نيست امااثرانگشتت را روی قلبی شکسته یافته اند !!!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385 0:9 توسط سحرناز خانوم |


  ا_از من دلخوری
ا_آدم هیچ وقت از کسی که دوست داره دلخور نمی شه
ا_آره یا دلخور نمی شه یا اگه خطایی دید زود می بخشه
ا_من خطایی ندیدم که ببخشم
ا_خیلی دنبالت گشتم تا پیدات کردم
ا_چرا
باید می دیدمت
.... اگه تو نبودی
من الان پیش کسی هستم که دوسش دارم و این دوست داشتن رو مدیون توام
من تو این مدت به چیزایی رسیدم که با هیچی نمی شه عوضش کرد
فقط نگران بودم به زندگیت لطمه ای نخوره
ا_پس به حرفای منم گوش کن
شاید فکر کنی در حق من بدی کردی ولی اشتباه می کنی
این مدت کوتاه خوشبختی واسه یه عمر کافی بود
عشقی رو که تو حس کردی من فهمیدم

سعی می کنم همیشه نگهش دارم
هیچ وقت فراموشت نمی کنم
ا_یه شعر می خونی
ا_چی دوست داری بخونم
ا_هر چی خودت دوست داری
دل من همی داد گفتی گواهی که باشد مرا روزی از تو جدایی
ولی هر چه خواهد رسیدن به مردم بر آن دل دهد هر زمانی گواهی
من این روز را داشتم چشم از این غم نبودست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن نه چندان که یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود گناهم نبودست جز بی گناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید به چندان وفا این همه بی وفایی
سپردم دل به تو ندانسته بودم بدین گونه مایل به جرم و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم که تو بی وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش برهایم مرا باش تا بیش از این آزمایی
مرا کار داری و بی قدر خواهی نگر تا بدین خو که هستی نپایی

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 3:5 توسط سحرناز خانوم |


همیشه بیادت هستم

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385 23:21 توسط سحرناز خانوم |


اخرهای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگها
یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم آخه من میون برگها فقط تورو دارم
وقتی برگ درخت رو می دید داره از غصه می میره با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت باد اومد با خنده ای گفت : آخه این حرفها کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوان سیلی زد به برگ و شاخه تابگیره از درخت جون ولی برگ مثل یک کوهی به درخت چسبید و چسبید تا که باد رفت ? بارون هم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه تا که آثاری نمونه از درخت وبیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد به جایی رسید که آرزو می کرد که میمرد برگ نیفتاد آخه این کار خدا بود هر کی زندگیش رو باخته دلش از خدا جدا بود

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 21:13 توسط سحرناز خانوم |


 ميگم دلت مال کيه:::::::::::::::::ميگي دلم مال توي


ميگم دلم غم ميخونه::::::::::::::ميگي دلت يه غمخونه


ميگي تويي عاشق و ذار:::::::::::ميگم گلي از جنس خار


ميگم منم اين خسته دل:::::::::::ميگم منم شکسته بال


ميگم تو اين و بدوني:::::::::::::::پشت سرم غم نخوني


ميگم برو اي بي وفا::::::::::::::::جام نذاري ميون راه


ميگي برو اي ديوونه::::::::::::::::کي مثل تو غم ميخونه


ميگم برو تو بي صدا::::::::::::::::ديگه نگو از منو ما


بروغم نميخوام ميگي :::::::::::::غصه و ماتم نمخوام

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 0:36 توسط سحرناز خانوم |


ماهي هميشه تشنه ام در زلال لطف بيكران تو . مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست موج ديدگان مهربان تو زير بال مرغكان خنده هات زير آفتاب داغ بوسه هات - اي زلال پاك ! - جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو ! اي هميشه خوب ! اي هميشه آشنا ! هر طرف كه مي كنم نگاه ، تا همه كرانه هاي دور ، عطر و خنده و ترانه مي كند شنا در ميان بازوان تو ! ماهي هميشه تشنه ام اي زلال تابناك ! يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني ماهي تو جان سپرده روي خاك !

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385 1:7 توسط سحرناز خانوم |


 

عشق يعني خاطرات بي غبار

دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز

زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او

زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتهب از يك نگاه

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق

گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "

تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن

از برايش قلب خود تقديم كن

 

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385 0:48 توسط سحرناز خانوم |


+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 22:41 توسط سحرناز خانوم |


 نامه اي برای عشقم نامه اي برای تو


نامها همش شکايت دارن از تو يک حکايت

من به تو گفته بودم که همه شعرام مال تو

اگه تو نباشی اين بار همه دنيام مال تو

ولی تو رفتی نموندی شعرام و تک تک سوزوندی

رفتی و باز تو نموندی دلم و هميشه سوزوندی

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385 22:55 توسط سحرناز خانوم |


به نام نامی تنها هنرمند که هست نام زیبایش خداوند
راز دلت را به چشمانت هم نگو چون می گریند و راز نگه نمی دارند
به زبانت هرگز رخصت مده که پیش از اندیشه ات به راه بیفتد
قلبت را به کسی بسپار که قلب همه ی هستی برایش میتپد
نگفته را می توان گفت اما گفته را نمی توان پس گرفت
عاقل هر چیزی را نمی گوید
عشق با یک نگاه آغاز می شود و با یک اخم پایان می پذیرد
سکوت طلاست،کم گویی نقره و پر گفتن بلا

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 16:56 توسط سحرناز خانوم |


dobareh del havaye ba to bodan kardeh nagoo in dfel dori eshgheto bavar kardeh. dele man khasteh az in dast be 2aha bordan hameh areezooham ba raftane to mordan. hala man ye arezoo daram to sineh ke 2bareh cheshme man to ro bebineh. vaseh peida kardanet tan be dele sahra midam akheh to range cheshmat gheymate donya ro didam toye hafta asemoon to tak setareye mani bekhoda naze do cheshmato be donya nemidam hala man ye arezoo daram to sineh ke 2bareh cheshme man to ro bebineh. dobareh del havayeh ba to bodan kardeh nagoo in del dorye eshgheto bavar kardeh dele man khasteh az in dast be 2aha bordan hameye arezooham ba raftane to mordan. hala man ye arezoo daram to sineh ke 2bareh cheshme man to ro bebineh.
in ro neveshtam ke befahmi cheghadr dostet daram akhe ye modateh ke nesbat be dost dashtaneh man be khodet shak kardi omidvaram ba neveshtan in sher barat tonesteh basham behet befahmonam to baraye man hamisheh saharnaz aziz va hamsari layegh baraye man hasti. omidvaram to ham man o mesle ghablan dost dashteh bashi va raftaret ba man mesle ghablan besheh
.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 23:43 توسط سحرناز خانوم |


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد      در بهاري روشن از امواج نور      در زمستاني غبار آلود و دور      يا خزاني خالي از فرياد و شور      مر گ من روزي فرا خواهد رسيد     روزي از اين تلخ و شيرين روزها      روز پوچي همچو روزان دگر      سايه اي زمروزها و ديروزها      ديدگانم همچو مرمرهاي سرد      ناگهان خوابي مرا خواهد ربود      من تهي خواهم شد از فرياد و درد      خاك ميخواند مرا هر دم به خويش     ميرسند از ره كه در خاكم نهند      آه شايد عاشقانم نيمه شب      گل به روي گور نمناكم نهند      ليك ديگر پيكر سرد مرا      مي فشارد خاك بي احساس قبر      بي تو دور از ضربه هاي قلب تو      قلب من مي پوسد آنجا زير خاك    بعد ها نام مرا باران و باد      نرم ميشويند از رخسار سنگ      گور من گمنام مي ماند به راه     فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385 22:34 توسط سحرناز خانوم |


 بهت نميگم هر چي مي خواي بهت ميدم. چون همه چيزم تويي .....
نمي خوام كه خوابتو ببينم . چون خيال تو خوشتر از خوابه......
اگه يه روز چشات پر اشك شدو دنبال شونه گشتي تا روش گريه كني.صدام كن..
قول نمي دم اشكاتو پاك كنم... ولي منم باهات گريه ميكنم....
اگردنبال مجسمه سكوتي بودي...تا سرش داد بزني.. صدام كن...
قول ميدم ساكت بمونم ....
اگر دنبال خرابه اي بودي كه همه نفراتو توش دفن كني...صدام كن..
قلب من تنها خرابه وجود توست....
اگر يه روز خواستي بري حتما صدام كن...
قول نمي دم نگهت دارم..اما مي توانم باهات بيام...هر جا كه بري..
اگه يه روز سراغم و گرفتي وازم خبري نشد....
سريع به ديدنم بيا .... حتما بهت احتياج دارم.... و بدون كه دلم فقط تو رو ميخواد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 2:3 توسط سحرناز خانوم |


X

وقتي خداي آسمونها بنده هاشو مي آفريد با قلم بلور مهر و محبت با جوهر طلايي رنگ مي نوشت روي پيشونيها قصه خوب سرنوشت . وقتي نوبتم رسيد خداي آسمونها ديد بلور نوك قلم شكست . كفتر نوك طلا از مرغ غم يه پر گرفت نوشت روي پيشوني من قصه تلخ سرنوشت


Home
Email
Bahar20

Archives

هفته چهارم شهریور 1388

هفته سوم شهریور 1388

هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته دوم دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته اوّل مهر 1384
هفته چهارم شهریور 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته دوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
هفته چهارم مرداد 1384
هفته سوم مرداد 1384
هفته دوم مرداد 1384
هفته اوّل مرداد 1384


Authors

سحرناز خانوم
یک تنها


Links

آتنا
مجتبی . حتما ببینش
جوکای باحال برای آدمای باحال بزار
kodhaye java
mortezaa
ye dokhtar
الهه ناز
shahab
ziba
bazi bahal
hosein
hosein divooone
Amin Inavaj
morteza
pesare mehraboon - hamed
faraz khan
nika joon
dooste man
farshid
leila joon
siavash
somaye
navid
سكوت
sajad
mohadese
ashkan
ehsan
saye joon
ali
arezoo
ناگفته های رابطه های جنسی
•.•ღ♥ღاز عشق تا دانلودღ♥ღ•.•
طبقه اول بهشت-فرشيد
قانون و روابط زناشويي
بهترين کد هاي موزيک براي وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسي ترين نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکريپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسي
منبع کد آهنگ براي وبلاگ
منبع کد موزيک براي وبلاگ
قالب هاي بهاربيست


LinkDump

بیا تو
آرشيو پيوندهاي روزانه



فالنامه

FreeCod Fall Hafez



Design by : Bahar20


منبع کدهاي وبلاگ

Download Cod Music

آمار وبلاگ

  • کاربران آنلاین :

  • بازديدها :

خدمات وبلاگ نویسان

خدمات وبلاگ نویسان جوان


خدمات وبلاگ نويسان جوان خدمات وبلاگ نويسان جوان

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس