صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
نگو يک روز مي يادش اين حرف را باور ندارم آخه ديگه آسمون خيلي دلش گرفته هر وقت من را ميبينه يک جوري شرمنده ميشه از اين سياه زندگي از اين عذاب که ساخت برام مثل عروسک هاي قصه ها، از اين قفس که ساخت برام شرمنده ميشه و بازم دلش مي خواهد يک چيز بگه گريه ميگيره چشماش را دوباره باروني ميشه اما قسم به عشقمون هرچي بباري تو کمه آخه نمي دوني که جاش چقدر تو چشمام خاليه + نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 16:0 توسط سحرناز خانوم |
|