صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
در دمادم زندگي ، در لحظه هاي نفس گير دوري ، دلتنگي ها و بغض هاي مكرر را در سينه پنهان مي كنم و لرزش دل را از نوك انگشتان به روي صفحه كاغذ منتقل مي كنم تا مبادا بار ديگر ، احساسات در توفان قهر و هوس گرفتار آيند و قلب شكسته ام را بيشتر بيازارند . گرچه راه بازگشتي نيست . اما ديدارهاي رويايي و حرفهايي كه در تنهايي اتاق زمزمه مي شود مرا بس كه اينگونه آسوده ترم . پنجره دل را به روي مهرووفا گشوده ام و قاصدك عشق را به دنياي قصه ها روانه كرده ام تا مگر آرامشي را برايم به ارمغان آورد . اما گويا قاصدك گم شده و راه بازگشت را نمي داند ، نميدانم در اين سوز و سرماي زمستان پنجره راببندم يا نه ؟! اما مي ترسم او بيايد و پشت در از سرما يخ بزند . چشمهاي منتظرم را گرچه از سرما سرخ و سوزان شده اند به جاده مي دوزم تا شايد از قاصدك اثري بيابم . اما مي ترسم او دست خالي باشد و روي برگشتن نداشته باشد . بيمناكم كه شايد در دنياي آرزوها اثري از عشق و وفا نيافته باشد و پرهاي نرم و لطيفش را زير گلبرگي پنهان كرده و در نهانخانه دل گريسته باشد . حالا با نبود او زندگي بوي غريبي مي دهد و من غريب دنياي قصه ها شده ام . غريبي تنها كه در ميان مه ترديد مانده و به اشك و آه در انتظار دل سپرده و فقط يك معجزه ، يك تحول عظيم او را مي رهاند و آن معجزه چيزي نميتواند باشد جز ديداري عاشقانه در اوج باور ، كه اگر جز اين بود بايد چونپرنده اي مهاجر فقط به هجرت بينديشم . + نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 21:34 توسط سحرناز خانوم |
|