به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش
غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش
گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو
که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش
به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم
همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش
من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب
غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 16:25 توسط سحرناز خانوم
|