صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
باور كن قلب من كاغذي است و از غصه پاره پاره شده است . چرا آمدي؟ چرا رفتي ؟ و چرا بار اين حقيقت را به دوش هاي ناتوان من سپردي . تحملش برايم سخت است من دختر مغروري كه بارها شعله هاي بي فروغ عشق را در چشمان مشتاقانم به شعله هاي سركش نفرت تبديل كرده ام . چه طور مي توانم به خاطر يك پيمان احمقانه سكوت كنم . هيچ مي داني ! من صداي محكم و قاطع اعتماد را در ميان هياهوي قطعي عشق زير پرچين هاي منطق به حراج گذاشتم و خريدارش دختركي بود كه تمام گلبرگ هاي تنش را به نگاه زرد و رنگ و رو رفته اي مي فروخت و امروز آن دخترك زير فكر مسموم و حقارت اعتقاداتش مقام نجابت و سكوت با معني مرا به مسخره مي گيرد و من همان دختر منطقي و بي احساس براي نقصان آن دختر دل مي سوزانم . وقتي راه مي رفتم دست او توي دستم بود وقتي حرف مي زدم گوش هايش را بي پروا به حرف هاي من مي سپرد و حال كه تو پرده هاي دروغ و ريا را با دستان پرنور حقيقت كنار زدي مي بينم كه او انقدر حقير است كه بدون ثانيه اي تامل بي آنكه جايگاه سرد و يخ زده ي خود را در يابد گرماي نفس هاي مرا مي دزدد و ذهنش ؟! ذهنش آنقدر كوچك است كه انبوه دردها و غصه هاي يك كودك افليج او را به بازي مي گيرد و حنجره اش آنقدر ناتوان است كه گوش هاي بي انتهاي هر كندذهني را به خواب مي برد . اما من نمي خوابم و من و تو براي مبارزه به دنيا آمده ايم . تو بايد مبارزه كني با دردي كه با چنگال هاي محكمش زندگي ات را از هم مي درد و من مبارزه مي كنم با آنچه طوري با رگ و پوست من آميخته كه رهايي از آن ممكن نيست . تو هم به زودي سكوت را با عدم اشتباه مي گيري . تو هم قلب مرا مثل يك كاغذ مچاله مي كني و آنوقت است كه تازه مي فهمي قلب ساكت من سنگي نيست . ««« آري قلب من كاغذي نيست »»» + نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384 2:54 توسط سحرناز خانوم |
تا يک بار گفتم هزار مرتبه به نهصد کلمه عاشقانه در هشتصد جاي مختلف به هفتصد زبان در پيش ششصد نفر مطرح کردم پانصد نفرآنها چهارصد جمله را به سيصد زبان در دويست برگ ترجمه کردند و صد بار براي نود روز ، روزي هشتاد مرتبه خواندم و هفتاد جمله را در شصت بار و پنجاه روز ، روزي چهل مرتبه براي خودت تکرار کردي ، سي تاي آن را آموختي پس بيست بار ده دقيقه از تو نه بار سؤال کردم و هشت مرتبه به هفت سؤال من جواب دادي تا اينکه براي بار ششم در فاصله پنج روز ، روزي چهار مرتبه ترا در سه بار دعوت کردم دو ساعت تمام خواهش کردم تا اينکه يکبار گفتي : دوستت دارم + نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384 3:45 توسط سحرناز خانوم |
|