صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
سلام اي لحظه ي گمشده ام . سلام . مرداب اتاقم كدر شده . اي كه زمزمه ي خون را در رگ هايم مي شنيدي . خوشا آن روز كه تاريكي زندگي ام با برق و نور نور نگاه تو به جنگ فانوس دريايي رفت . خوشا به آن ديده ي برهنه ات كه رؤيايي بي شكل زندگي ام نقش بخشيد . خوش به آن روز كه در باز شد و تو با آن سبد اقاقيا در آستانه ي در اتاقم ظاهر شدي و هم چون فرشته اي در فضاي اتاقم عطر پخش كردي ، عطر گل هايت بود يا لبخند سرخت كه تاروپود اتاقم را پيمود و به دل من راه پيدا كرد . خوش به آن شب كه نفس شعله ي فانوس دست تو ، با روح تاريك اتاقم درآميخت و من چه بيهوده مكان را مي كاوييدم و تو به قصد بازي ، پشت تنه ي جسور درخت نارنجي ، پنهان مي شدي ... و من صدايم را به جنگ تاريكي زندگي ام مي فرستادم و تو با يك لبخند بيرون مي آمدي و پلي بر مرداب زندگي ام مي شدي . من درختي پربار مي شدم و شاخ و برگم را روي بدنه ي لرزان و متحرك مي انداختم و تو از لگدهاي رهگذران نمي هراسيدي . من فرياد مي زدم كمرت را زير هر لگد خم نكن و تو چون وزش طوفاني از كنارم عبور مي كردي . با دور شدن تو باغ گل هايم پژمرده مي شد و من تشنه ، دنبالت مي دويدم . تو سد رودخانه دلت مي شدي و قطره اي آب را از گل هايم دريغ مي كردي . گل هاي بي گناه به من التماس مي كردند و به قطره اشكي سيراب مي شدند و تو تمام باغ را يك جا ، در ته چشمان تاريكت جا مي دادي و مي رفتي . من خسته راه را مي پيمودم و تو سواره مي تاختي و اهميت نمي دادي ... تو به دشت تازه اي قدم نهاده اي ( ... ) ، مي دانم ... اما خوب چشمانت را باز كن ... ببين آخر دشت يك پيكر روي علفها افتاده . يك پيكر كه روزي جانش با خنديدن و نگاه تو رنگ و بو مي گرفت ، آن پيكر من است . تپش قلب اين جسم ، با ظلم مرداب دل تو از كار افتاده ، سينه ي اين حقير را بشكاف و از مرغ افسانه ي دلش بپرس كه چه حال و روزي بر او مي گذرد . دلش تو را مي خواهد و چشمان تو را ، لب هاي تو را و قلب تو را . اشتباه كردم ( ... ) ... اعتراف مي كنم پشيمانم ... نمي دانستم با روي برگرداندن تو اين گونه عوض مي شوم . خواهش مي كنم ( ... ) رو بنما كه ديوانه ام ، فقط يكبار ديگر فرصت بده تا نوري شوم و به زمين دلت بتابم . خواهش مي كنم ( ... ) در جواب برگي از مهربانيت بفرست كه چون تشنه اي در كنار سراب نشسته ام . اي لالئي شب هاي تنهاييم ، فقط يك فرصت براي بيداري شبانه مي خواهم بشنوم ... نازنين . بر من يك نظر ديگر كن كه محتاجم لكه هاي لباس لحظه هايم را با اشك عشق تو پاك كنم . منتظرم ....... + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384 1:28 توسط سحرناز خانوم |
در آرزوی سر زدن آفتاب وصال. شب هجران را تحمل می کنم . بیهوده نیست که من بی تو نمی شوم و ترکیب تو در نام من قاعده زبان است که من بی تو سرگردانم و تو بی من گنگ . و منم که تو را می نوازم که بی من چنگ خاموشی و تویی که به من شور می دمی که بی تو سیاهی سردم و سراب ساکتم . در حلقوم هر هنرمندی تو را نالیده ام و در خلوت تنهایان برای تو گریسته ام . در همه ی دل های عاشق بخاطر تو تپیده ام . و همه ی چشمهای خوب از دل من اشک ریخته اند . همه ی آه های ناکام از سینه ی من برخاستند . در همه ی بیتاب ها . غم های ناشناس . حسرت های مجهول . جستجوهای بی انتها . همه من بوده ام . همه تو بوده ای . عشق را در پی ات روان کرده ام و هنوز آواره است . زیبایی ها از تو نشان می گیرند و هنوزت نشناخته اند ... کجایی ای آشنای ناشناس ! ای خویشاوند بیگانه ! ای همیشه با من ! بی تو بودن سخت است و غریب طاقت فرساست . پس بیا ! بیا که دیرگاهی ست چشم انتظار توام ... + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 2:35 توسط سحرناز خانوم |
|