صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 1:54 توسط سحرناز خانوم |
دشت يكپارچه سبز و آسمان آبي بود و نسيم خنكي موهايت را نوازش مي كرد . گل ها با صدايت مي رقصيدند و يك پرنده آرام روي شانه ات نشسته بود . دستت را زير چانه ات گذاشته بودي و خيره به چشمان من نگاه مي كردي . گفتي تا زنده ام عاشقت خواهم بود و من به تو لنخند زدم . باد حجاب موهايم را به هم زد و تو دستت را آرام روي دستم گذاشتي . ناگهان ... آن پرنده از روي شانه ات پريد . رعد و برق رعب آوري در فضا پيچيد . آسمان يكپارچه سرخ شده بود . گل ها زير شدت باران خميده شدند و دشت يكپارچه سرخ و سياه شده بود . صداي زوزه ي گرگ ها ميان صداي رعد و برق گم مي شد و نور آتشيني سايه ي سرخ و زرد وحشتناكي روي صورتت انداخته بود . تو روي زمين دراز كشيدي و ناگهان بدنت از حركت ايستاد . به طرفت دويدم . هر جاي بدنت دست مي زدم خوني بود و حتي از چشمانت هم خون مي تراويد . سرم را روي اندام بي جانت گذاشتم و آرام زمزمه كردم : چرا يگانه عشق من در راه رسيدن به من درماند ؟ باران بند آمد و دشت دوباره سرسبز شد و صداي پرنده ها در فضا پيچيد گلهاي پژمرده دوباره شكفته شدند و نوايي در فضا پيچيد . دست يگانه عشق تو از روي شهوت به سويم دراز شده بود . تو آرام جان گرفتي و دوباره صورتت به همان زيبايي هميشگي در آمد . به من لبخند زدي و من مثل يك نابينا از لبخندت گذشتم و از تو دور شدم . مانند يك ناشنوا التماس هاي شهوت آلودت را نشنيدم . آري براي رسيدن به عشق واقعي بايد كر و كور باشي تا عشق را با هيچ حركت و كلامي احساس كني خداحافظ يگانه عشق شهوت آلود من + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 1:46 توسط سحرناز خانوم |
خوش بحال آن روزها كه ديوانه وار مرا ... بله فقط مرا مي پرستيد . آن روز كه لبريز از غرور بوديم آن روز كه موجي پر از نصيب براي هم بوديم . آن روز كه زير درخت پرتقال نزديك من زانو زد و از انوار طلايي خورشيد مي خواست بهتر چشمانم را از ديده بگذراند . آن روز كه باد و باران بر سر و رويمان مي كوبيدند و ما عاشقانه مي خنديديم و از خيس شدن لذت مي برديم . آن روز كه باد حسادت مي كرد و سنگ زير پاهاي مرا تكان مي داد و او با فشار دست هايش بر شانه هايم ، با باد وحشي مي جنگيد . خوش بحال آن زمان ، كه هر دو به خيمه ي شب دعوت شده بوديم ، آن شب كه با گامهاي صادقش ، آيينه ي سكوت كوهستان را در هم شكست . آن شب كه شهاب نگاه مرده ي ستارگان نااميد را زنده كرد . همان شب كه من جمله اي در گوشش نجوا كردم : هرگز نمي خواهم در آينه ي چشمانت ببينم كه تپه ي شب فرو مي ريزد . همان تپه اي كه دانه دانه خاكش را با عشق ساختيم و بر هم نهاديم . من گفتم و از لبان او جرقه ي لبخند برخواست . دستانش را در تاريكي بالا برد و فرياد زد : در نهفته ترين باغ ها دستم فقط محتاج ميوه ي باغ دل توست . عزيزم . مرا باور كن و به عشقم هرگز پشت نكن . خوش بحال آن روز كه از كنار جوي برايش بنفشه چيدم و او زير سايه ي گيسوان رقاصم كه چون پرچم عشق در برابر باد بود ، مي نشست و به نغمه ي چشمه گوش مي سپرد . + نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384 1:43 توسط سحرناز خانوم |
از سيلي باد وحشي و بي رحم ، صورتم سرخ شده و مي سوخت . در پيچ و خم دل بيچاره ام جستجو كردم ... آه بيچاره دل من ... هنوز شكايتي نداشت . با كي قصه ي دلم را بگويم چه كسي مي تواند واژه ي مرگ ; اين واژه ي لعنتي را برايم بخش و معني كرده و از باورم دور كند . خوش بحال آنروز كه خورشيد بود و مي تابيد . اما اي كاش آن زمان كه زير تلألو طلايي و درخشانش به جهان و جهانيان فخر مي فروختم مي دانستم كه اين خرده طلاهاي ظالم ، دلم را به پوسيده شدن دعوت مي كنند . از خورشيد و نور متنفر شده ام به همين دليل فقط شبها جلوي منزلش كمين مي كنم . امشب شب تار ديگريست . باز شاهدان چشمك زن دامن مشكيِ آسمان نقش مي زدند : - اميدوار باش - نمي توانم ، فقط او ... ستاره ي ديگري چشمك مي زد و خفيف نجوا مي كرد : - ولي تو به او نمي رسي صدايم مي لرزيد : مي رسم . مي رسم . مي رسم . ماه بي طرف به ميانجي گري مي آيد : دست بردار دختر ، تو به او نمي رسي ، مزاحم خوشبختيش نشو . به قصد رفتن فقط يك قدم بر مي دارم : پس دل بيچاره ي عاشقم را چه كنم ؟؟؟ شايد دل باد وحشي به حالم مي سوخت كه ابرها را دعوت مي كرد تا جدايي كوتاهي بين من و شاهدان ظالم بياندازند . دوباره ايستادم و به ديوار تكيه دادم . از طوفان نمي هراسيدم و از باران هم فرار نمي كردم . عشقم را مي ديدم كه از من دور مي شود . آتشفشان وجودم فوران كرد و از داغي گدازه هايش نقش بر زمين شدم . + نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384 1:42 توسط سحرناز خانوم |
من از شبها مي يام از شهر ظلمت نشسته رو تنم آوارغربت هنوز اما به شب عادت نکردم دارم دنبال روشني مي گردم منم من قاصد دستاي بسته منم يادآورپاهاي بسته مصيبت نامه ي قلباي زخمي صداي گريه ي اين دل شکسته ببين شهر را ببين اينجا اسيرم بمون پيشم نذار تنها بميرم + نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384 1:58 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384 1:39 توسط سحرناز خانوم |
سلام علي دااايي ي ي ي چطوري يا نه ؟؟؟ خوش مي گذره ؟ حتما خيلي بت خوش مي گذره كه از اين مَسِيجاا مي دي . خونه پريسا اينا بوديم و من داشتم با موبايل وَر مي رفتم كه ديدم تو مَسِيج دادي . بلند براي همه خوندمش همه منفجر شدن از خنده . مامانم گفت در جوابت بگم : علي آقا گربه دستش به گوشت نمي رسه مي گه بو مي ده . پريسا هم گفت بت بگم : علي آقا خودت چند بار ازدواج كردي كه به اين نتيجه رسيدي ؟؟؟ 30 سال پشيموني ؟؟؟ ولي من ... من مرده بودم از خنده بابا اي ول خيلي باحال بود .... برادر پريسا هم در حالي كه مي خنديد گفت : علي آقا با ما هم ؟؟؟ ميايي اينجا كه .... چون متنت جالب بود اينجا مي نويسمش . اين متن براي زن برادم هست كه تازه عقد كرده : پريسا خانوم بدون و آگاه باش : عشق چيست ؟ 3 ثانيه نگاه ، 3 دقيقه خنده ، 3 ساعت صفا ، 3 روز آشنايي ، 3 هفته وفاداري ، 3 ماه بي قراري و سه سال انتظار و 30 سال پشيماني ... حالا جواب خودم به تو . وقتي داشتم بات حرف مي زدم نتونستم درست جوابتو بدم . گفته بودي سايتم رمانتيكه . پس مي خواستي چجوري باشه ؟ انتظار داشتي چي باشه؟ اين سايت يك غمنامه هست . رمانتيك و عاشقانه . گفته بودي زياد فهيمه رحيمي مي خوني كه اينارو نوشتي . اينم بت بگم كه چيزايي كه تو دلم بود نوشتم و ربطي هم به فهميه رحيمي و مؤدب پور نداره مطمئن باش ... تو وقتي جوابي به اين شكل به پريسا مي دي طبيعي كه درباره من همچين نظري داشته باشي . چون اينطوري كه معلومه عشق رو نشناختي پريسا گفت بت بگم : علي آقا استثنا هم وجود داره . وقتت رو ديگه نمي گيرم منتظر جوابت هستم حالا يا مسيج بده يا نظر بذار يا زنگ بزن يخورده پول موبايلت بالا بره از من ياد بگير اينقدر زيراكسم . يا هر سه ... موفق باشي باي . + نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384 1:21 توسط سحرناز خانوم |
سه چهار دقيقه سكوت به احترام ورود اولين دلتنگي مي دونم سهمي از روز اومدنت نخواهم داشت . ديشب جاي آخرين نگاهت را در انتهاي چشمانم به خاك سپردم كه براي تقديري اينچنين زخمي يك علامت سؤال . جواب تموم بودن ها بود . من در تو ناتموم مونده ام كه براي گذشت از تمام مرزهاي وجودت باز خواب بودنت را ديده بودم خواب ديده بودم هنوز پشت اون ديوار كاه گلي به بهانه بازيهاي كودكانه از من پنهان مي شدي اما چرا سهم تو از مستي اين دو استكان ترك خورده در پيش من به يادگار است ميدانم براي اونوقت مرا در خواب نديده اي ..... + نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384 1:20 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384 1:19 توسط سحرناز خانوم |
غزل نگاهت را در هاله اي از آب و آينه در امتداد يك نگاه قاب كردم + نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384 1:18 توسط سحرناز خانوم |
سلام اقا مهدی بله پیغام شما رسید ولی شما که برای من ای دیتون رو ننوشتین که من براتون پیغام بذارم من چجوری شما رو بشناسم و براتون پیغام بذارم لطفا ای دیتون رو بدید تا براتون پیغام هم بذارم بای + نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1384 18:51 توسط سحرناز خانوم |
|