صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
مي رفتي و من مي ديدم كه غرور از چمدانت بيرون زده و من برتنهايي خويش آنقدر كودكانه گريستم كه ديگر بزرگي ام را حس نمي كنم اين روزها شعروترانه كوچكتر از آن شده اند كه من و تو در آن جاي گيريم . اگر برگردي ، نگاه هاي عاشقانه را در قابي جاي مي دهم تا دور از چشم نقاشان جهان تقديمت كنم تا سبز و بهارانه برويند و اگر دوباره نيايي روزگار زمستان را سياه خواهم كرد .
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384 2:16 توسط سحرناز خانوم |
دلم مي خواهد بر بالهاي باد بنشينم و آن چه را كه پروردگار جهان پديد آورده زير پا گذارم تا مگر روزي به پايان اين درياي بي كران برسم و بدان سرزميني كه خداوند سرحدّ جهان خلقتش قرار داده است ، فرود آيم . از هم اكنون در اين سفر دور و دراز ستارگان را با درخشندگي جاوداني خود مي بينم كه راه هزاران ساله را در افلاك مي پيمايند تا به سر منزل نهايي سفرِ خود برسند . اما بدين حد اكتفا نمي كنم و همچنان بالاتر مي روم . بدان جا مي روم كه ديگر ستارگان فلك را در آن راهي نيس . دليرانه پا در قلمرو بي پايان ظلمت و خاموشي مي گذارم و به چابكي نور ، شتابان از آن مي گذرم . ناگهان وارد نيايي تازه مي شوم كه در آسمان آن ابرها در حركتند و در زمينش ، رودخانه ها به سوي درياها جريان دارند . در يك جاده ي خلوت رهگذري به من نزديك مي شود . مي پرسد : « اي مسافر بايست . با اين شتاب به كجا مي روي ؟ » . مي گويم : « دارم به سوي آخر دنيا سفر مي كنم مي خواهم بدان جا روم كه خداوند آن را سرحد دنياي خلقت قرار داده است و ديگر در آن ذي حياتي نفس نمي كشد » . مي گويد : « اوه ، بايست بيهوده رنج سفر را بر خويش هموار مكن . مگر نمي داني كه داري به عالم بي پايان و بي حد و كران قدم مي گذاري ؟ » . اي فكر دور پرداز من ! بالهاي عقاب آسايت را از پرواز باز دار و تو اي كشتي تندرو خيال من ، همين جا لنگر انداز زيرا براي تو بيش از اين اجازه ي سفر نيست . + نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384 2:7 توسط سحرناز خانوم |
گاهي آهي شعله
ايست
من سالهاست آتش گرفته ام دست
مريزاد گل !
كه آرزوي زمين را
غنچه غنچه ، شگفتي دست
مريزاد برگ !
كه
آبروي زمين را
برگ ، برگ ريختي + نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384 2:3 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384 19:16 توسط سحرناز خانوم |
01) English : I Love You + نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384 19:15 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384 19:11 توسط سحرناز خانوم |
سلام بچه ها خوبین؟ خیلیها گفتن چرا انقدر غمناک می نویسم و از من خواستن کمی هم شاد بنویسم پس این چند تا خنده رو گذاشتم شما تا حالا با من گریه کردین حالا یکم هم بخندین خوش باشن بابای + نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1384 3:16 توسط سحرناز خانوم |
|