صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
اي برادر به ما فشار نده / از براي خدا فشار نده / دوستان را فشردي و مردند / جان من ، بنده را فشار نده / حال من را گرفت زور شما / بيش از اين حاليا فشار نده / ما غريبانه در فشار توايم / لطفاً اي آشنا فشار نده / دم در ايستاده اي از چه ؟ / يا برو يا بيا فشار نده / از چپ و راست را پذيرفتيم / از رمين و هوا فشارنده / آتش از نطقهات مي بارد / جان من ناطقا! فشار نده / چپ ما خالي است باور كن / پس در اين راستا فشار نده / گردن كاتبان فشاراندي / بيني بنده را فشار نده / يقه ي پاره ي لباس مرا / پارها ساز يا فشار نده / زور پنهان كن آبرو داريم / اينقدر بر ملا فشار نده / دست در جيب ما نمودي هيچ / پاي بر كفش ما فشار نده / اصل تفكيك را رعايت كن / با تمام قوا فشار نده / قصه ي ما به سر رسيد آخر / بس كن اين ماجرا فشار نده ... + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384 2:1 توسط سحرناز خانوم |
- مادرمگويد: ای دختر من باز كه تو حامله هستی يكبار دگر منتظر قابله هستی حرفی ز عروسی زد و خوشحال شدم من انگار كه در روی زمين هر چه بلا بود بايد بكنم بنده يكی ليست تهيه + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384 1:49 توسط سحرناز خانوم |
پيچك بوسه مرا ببوس وقتي به ديدارم ميايي مرا ببوس . عشق و نياز را در نگاهت ديدم و خواهش گلبرگ هاي لبت را حس كردم پوست لطيف صورتت به گونه ام كشيده شد و لبان قشنگت از كنار صورتم گذشت چقدر دستان به هم گره خورده مان داغ شده بود وقتي لبانت جلوي لبان من بود و يك لذت بزرگ برايمان كمين كرده بود . ولي افسوس ... ترديد مثل خون از لبانت جاري شد و حال هر دومان را به هم زد از من فاصله گرفتي و پيچك غم دور تا دور اندام من پيچيد ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384 2:18 توسط سحرناز خانوم |
فقط بخاطر تو ... فقط بخاطر تو كه دوستت دارم هر روز صبح از خواب پا مي شم . با اينكه موهام رو نمي بيني شونشون مي كنم با اينكه به ديدنم نمياي منتظرت مي مونم به خاطرت وبم رو آپديت مي كنم . مي دونم ! موهامو نمي بيني . به ديدنم نميايي ، كانكت هم نميشي اما شايد هم شدي ! اين وب كه چيزي نيست حاضرم هر روز ده تا نه صدتا وب رو آپديت كنم به شرطي كه بدونم حداقل يكيشونو مي خوني . مي دوني كه اگه نباشي ... حتي فكرشم سخته . من نمي تونم دوري تورو تحمل كنم اگه يه روز نتونستم به خاطر تو از خواب بيدار بشم . اگه نتونستم وبم رو به خاطرت پُر از نوشته هاي دلتنگيم كنم . بدون ديگه زنده نيستم . بدون رفتم پيش خدا . هر شب كه تو با آرامش مي خوابي من موهاتو تا صبح نوازش مي كنم و هر صبحي كه از خواب پا ميشي جاي بوسه ي من رو لبت هست . يه موقع دلواپسم نشي چون جاي من پيش خدا راحته . همه مي گن خدا عاشق ها رو دوست داره . يه وقت به من نگي بي وفا ، نگي مي تونستم بمونم و نموندم . دست خودم نيست بايد برم . همين روزا . شايد فردا صبح شايد هم فردا شب . همون شبي كه جاي اولين بوسه ي من روي لبت موند يا همون صبحي كه براي اولين بار دستم رو توي موهاي خوشگلت كردم . بدون من با عشق تو رفتم پيش خدا . دوستت دارم عزيزم اندازه ي همه ي زندگي و اندازه ي مرگ كه هميشه منتظرش هستم . مي بوسمت + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384 2:16 توسط سحرناز خانوم |
پايان زندگيِ ...... روي ذهنم يك علامت سؤال بزرگ كشيده شده زير سرم مورب و كمر راست اين علامت سؤال نقطه ايست كه مثل شماطه ي ساعت تكان مي خورد. دلم از لرزش هاي بيهوده و ريتميكش خسته شده هر چه جواب مي يابم عبس است و هر چه سؤال مي پرسم بيهوده . بي آن كه سؤال را يافته باشم پي جواب مي گردم . كجاي راه را اشتباه آمده ام كه اينگونه به بن بست رسيده ام و اينك در انتهاي زندگي رؤيايي خود هستم . آري جواب سؤالم همين است من در پايان راه زندگيم هستم اگر زندگي مثل يك راه باشد من سريعتر از تو حركت كرده ام و حالا بخاطر سرعتم مرگ را جايزه مي گيرم . شايد هم زندگي درِ بسته اي است كه بايد بر آن بكوبي تا يك روز دست فرشته اي آن را بگشايد و آن روز ، روزِ مرگ است . من آنقدر به در زندگي ام كوبيده ام كه دستهايم خون آلود است و در برويم گشوده شده . ديگر درگير آن علامت سؤال كذايي نيستم و به دنبال سؤال آن جواب كوتاه نمي گردم . جسمم سبك شده و براي پرواز آماده است . تصوير سياه و سفيد تو از ميان رگهاي رنگي قلبم مي گذرد و روي سرخ ترين قسمت آن جا مي گيرد . چشمهايم را مي بندم و تو را مي بينم اما جاي لبخندت خاليست . نه ، ! نمي توانم تو را دلگير ببينم . چشمانم را به سرعت باز مي كنم و براي زندگي كردن در اين دنيا از خدا چند روز وقت اجاره مي كنم تا با تو باشم فقط بخاطر اينكه مطمئن شوم وقتي مي روم تو ناراحت نيستي . درب ميان زندگي و مرگ من براي چند روز ديگر هم بسته مي ماند . آه آه آه بهترينم :اگر تو نبودي من تا بحال مرده بودم ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384 1:28 توسط سحرناز خانوم |
وصیت های عاشقانه خورشيد
دوباره مي تابد . مدام و بدون رقيب و من در انزواي غمگينم منتظر غروب دلگيرش هستم
آري هر روز يك طلوع دل انگيز و يك غروب دلگير. براي من طلوع بدون تو غم انگيز است و هر غروب با
تو شگفت انگيز طلوع و غروب هر دو محور خورشيد مي تابند . مثل پروانه كه به دور شمع
مي چرخد و مثل من كه به خاطر تو زندگي مي كنم . اما افسوس كه ماندن من ديگر كنار تو
آسان نيست و رفتنم به عهده ي خودم نيست . اما بدان من گرم ترين جاي بوسه ات ،
زيباترين جاي لبخندت و شنيدني ترين دوستت دارم ات را با خودم مي برم و همواره با
خنده هايت خواهم خنديد و با غصه هايت مي گريم . وقتي
رفتم ، از رفتنم دلخور نشو و سرمزارم نيا چون جسم من زير خاك نمي تواند گرمي دستانت
را حس كند و نمي تواند هق هق گريه ات را بشنود . مبادا چشمهاي قشنگت براي غروب من
خيس شود . مبادا براي ديدنم بي قراري كني . من مي روم ولي قلبم كنار تو مي ماند و
تو هميشه مرا مثل يك آه در سينه ات خواهي داشت . اسم مرا صدا نزني چون صداي قشنگت مي
لرزد . به عكسم نگاه نكن تا راحت تر مرا فراموش كني . نمي خواهم بقيه ي زندگي ات را
با ياد من تباه كني . اين
حرف ها
و
وصيت
ها
فقط
بخاطر اين است كه بداني چقدر دوستت دارم و چقدر عاشقت بودم و ... هستم
. من
به غروب خود نزديكم ولي يادت باشد تو هنوز وقت داري براي ديدن طلوع هايي كه من در
قلبت متولد مي شوم و غروب هايي كه در قلبت جان مي سپارم
.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384 1:27 توسط سحرناز خانوم |
حضور
عشق امروز
به تو مي گويم كه چقدر دوستت دارم . تو مي آيي . وقتي نگاهم مي كني قلبم بلند مي
زند و گلويم خشك مي شود . دستهايم سرد مي شوند و نگاهم روي چشمانت خيره مي ماند
. چگونه
بگويم عاشقت هستم ؟! نمي توانم وقتي صدايم مي كني حروف اسمم ميان لرزش صداي مردانه
ات از هم جدا مي شوند و هر كدام روي قسمتي از لبانت مي نشينند و من به ناچار در
سكوت لبانت غرق مي شوم . چطور
بگويم به تو محتاجم ؟! وقتي به من لبخند مي زني رديف دندانهاي صدفي ات دهان سرد و
يخ بسته ي مرا مي بندد و كنترل صدايم سخت مي شود و نمي توانم بگويم كه تو را مي
پرستم ؟! وقتي باد موهايت را تكان مي دهد آنچنان به قدرت زيبايي بخشي خدا مي رسم كه
درك پرستش تو يا آفريدگارت برايم سخت مي شود . نمي
گويم دوستت دارم . عاشقت هستم . به تو محتاجم و تو را مي پرستم . نمي گويم . چون
عشق من با كلمات و جمله ها غريبه است و تنها حسي است كه از حضور تو جان مي گيرد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384 1:22 توسط سحرناز خانوم |
Dobare montazerat hastam . Dobare miaee . Dobare be man labkhand mizani . Dobare garmie labanat roye noghte noghteye badanam mineshinad . Dobare harfhaye asheghane at man ra be oj mibarad . Dobare miravi . Dobare delam baraye dobarehaye asheghanemaan tang mishavad . Dobare montazer mimanam ta biaee . Biaee + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384 1:21 توسط سحرناز خانوم |
|