صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
امروز محتاج توام + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 1:54 توسط سحرناز خانوم |
اگه دلم تنگ میشه
خیلی برات منو ببخش اگه نگام گم میشه تو
شهر چشات منو ببخش منو ببخش اگه شبا
ستاره ها رو می شمارم اگه همش پیش همه بهت
خیلی می گم دوست دارم منو ببخش اگه برات
سبد سبد گل می چینم منو ببخش اگه شبا فقط
تو رو تو خواب می بینم منو ببخش اگه تو رو
می سپرمت دست خدا اگه پیش غریبه ها به
جای تو می گم شما منو ببخش اگه واسه
چشمای تو خیلی کمم تو یه فرشته ای و منم
خیلی باشم یه آدمم منو ببخش اگه فقط می
خوام بشی مال خودم ببخش اگه کمم
ولی زیادی عاشقت
شدم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 1:43 توسط سحرناز خانوم |
روضه ي جيرجيرك غمم تكراريست و غصه ام كهنه است در تنها قسمت روشن ذهنم جرقه ي اميدي بين شعله هاي سركش خستگي گم مي شود و صداي زجر آلود نفس هايم روي پيكر برهنه ام مي پيچد . كاش امشب هم صداي جيرجيرك را از پشت پنجره بشنوم مثل قبلا يادت هست شب هايي كه جيرجيرك روضه ي غمگين خود را نثار اشك هاي دائمي و بي چون و چراي من مي كرد . كاش شخصي با همين اشك ها كه بي وقفه در راه تو مي ريزند خاطرات كثيف ذهنم را مي شست و بعد ذهن پاكيزه ام را در مقابل آرامترين نسيم پهن مي كرد . دلم مي خواد آن شخص تو باشي يا آن نسيم نفس عميق شبانه ي تو باشد . افسوس كه در انتهاي قلب وسيعت هم جاي كوچكي براي من نيست . افسوس و صد افسوس كه روح تو آن قدر بزرگ است كه در بستر حقير قلب من جا نمي گيرد و باز هم افسوس كه نفس هايي كه شبانه روز مي كشي در هيچ كدام نشاني از من نيست. آه لبهايت كه معبر پاكي نفس هايت هستند . هيچ مي داني كه من از درك زيباييشان عاجزم ؟!چطور خدا توانسته آنهمه زيبايي را در يك جا جمع كند . زمينه ي صورتي كه با خطوط پيچ و مارپيچ قرمز و زرشكي حاشيه بندي شده است و آن برجستگي خواستني اش . فقط خدا مي داند كه چقدر زيباست . هر بار كه لب مي گشايي من دوباره عاشق مي شوم و وقتي لبانت به هم مي پيوندند من به اوج عشق خود مي رسم . افسوس كه لبانت را براي من باز نمي كني و براي من نمي بندي اشكهاي پرحرارتم گونه ام را مي سوزانند و وقتي به لبم مي رسند من دوباره به ياد تو مي افتم . صداي جيرجيركي كه از پشت پنجره مي آيد و باز هم همان روضه ي غمگين بي تو بودن را برايم سر مي دهد و من اشكهايم را به ثانيه ها مي بخشم . ثانيه ها يي كه مي ميرند و جاي خود را به ثانيه هاي ديگر مي دهند . يادت باشد با آمدن هر ثانيه ، ثانيه اي مي ميرد . پس قدر ثانيه ها و اشك هاي مرا بدان . + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 1:6 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 2:16 توسط سحرناز خانوم |
دل تنگي امروز دلم براي ديدارت تنگ شده خورشيد بين ابرهاي آسمون پنهان شده و بغض سنگيني گلوي منو و ابرها رو فشار مي ده بارون با صداي بلند يك رعدوبرق شروع مي شه و من بي صدا به ياد تو مي گريم . دلم برات تنگ شده چشم هاي من و آسمان تابستان به خاطر تو خيس و بهاري شده اند دلم آنقدر تنگ است كه ديگر جاي هيچ كس و هيچ چيز به جز ياد تو در آن نيست . دلتنگي ام آنقدر بزرگ است كه با فكر كردن به تو از بين نمي رود . امروز دلم تو را مي خواد . امروز دلم مثل هر روز تورا مي خواهد . براي هميشه راي ثانيه هاي زندگي ام كه بدون تو بي رنگند و براي دقيقه هاي تنهايي ام كه اگر نباشي مثل چند ساعت مي گذرند . وقتي نيستي انتظار مثل يك كابوس وحشتناك كنارم مي شينه و وقتي منتظرت هستم همه ي وجودم در يك آرزو خلاصه مي شود . آمدن تو و وقتي مي آيي دلم مي خواد تمام زندگي ام را نثارت كنم تمام هستي ام را فدايت كنم و جلوي چشمان خمارت قرباني شوم + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 2:11 توسط سحرناز خانوم |
اندازه ي عشق كاش درس رياضي را بهتر خوانده بودم تا با يك معيار دقيق به تو مي گفتم چقدر عاشقت هستم . صد متر – صد كيلومتر – هزار هكتار نه نه ... عشق من به تو حد و اندازه نداره . من تو را بي نهايت دوست دارم . بي نهايت – غير قابل شمارش – خارج از محدوده نامحدود و غير قابل تصور عاشقت هستم نه انگار زياد هم رياضيم ضعيف نيست . از روزي كه با تو آشنا شدم استعدادهايم حتي استعداد درخشان درس رياضي ام شكوفا شده است . ببين چه بهانه ي خوبي هستي ؟! واسه ي راه رفتن ، حرف زدن و واسه ي درس خوندن حتي رياضي . ديگه از رياضي بدم نمياد . همه چيز با فكر تو قشنگه وقتي تو هستي همه چيز يه طور ديگست . از الان عاشق درس رياضي ام مثل تو كه عاشقتم و خيلي دوستت دارم . اندازه ي همه ي ستاره ها كه نمي شه بشمريمشون . اندازه ي همه ي شب هايي كه با فكر تو خوابيدم و اندازه ي همه ي روزهايي كه انتظار تو را مي كشيدم . دوستت دارم اندازه ي همه ي مهربوني هات . آخه مهربوني تو اندازه نداره . هميشه با مهربوني هات منو خجالت مي دي . مهربونم ، خيلي دوستت دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 2:5 توسط سحرناز خانوم |
خواب شيرين با تو بودن امشب اتاق من مثل روز روشن است . خواب لاي موهايم پرسه مي زند و دنبال درب ورودي مغزم است . من بيدارمو تنش هاي ذهن خواب آلودم را مي نويسم : درب اتاق به صدا در مي آيد و تو بي اجازه وارد مي شوي و مثل هميشه من زير نگاهت آب مي شوم . دستت را لاي موهايم مي كني و من با تمام احساسات دخترانه ام تو را در آغوش مي گيرم. تو تن مرا ميان بازوانت مي فشاري و شانه هايم درد دلچسبي مي گيرد . چشمانم را باز مي كنم . آه شب است و امشب هم مثل شب هاي ديگر تاريك است . و تو كنارم نيستي . دلم نگاه بي پرواي تو را مي خواهد و گرمي تن تو را مي طلبد به دنبال خواب چشمانم را مي بندم . و منتظرم تو باز هم در خواب مرا در ميان بازوانت بفشاري + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 1:57 توسط سحرناز خانوم |
ستاره غريب تو هيچ گاه اولين ستاره اي كه هر غروب در آسمان نيمرنگ شامگاه طلوع مي كند نگاه كرده اي ؟ تو هيچ گاه نگاه كرده اي و ديده اي كه در تبسم ظريف كودكانه اش چه حزن دردناك صادقانه اي نهفته است ؟ غريب و شرمناك مي دمد و مژده از طلوع يك شب پرزستاره مي دهد ولي همينكه در پناه شب ، ستارگان ديگر از چهار سوي آسمان بيكران مي دهند ، ميان جمع روشن ستارگان بيشمار ، ناپديد مي شود و چشم تيزبين هيچ كس ستاره غروب را كه مژده از طلوع يك شب پرستاره داده بود ، جستجو نمي كند ستاره ي غريب ! ستاره اي كه مژده از طلوع يك شب پر از ستاره مي دهي ستاره ي غريب ! + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 1:46 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 1:39 توسط سحرناز خانوم |
شبي پرسيدمش با بي قراري به غير از من كسي را دوست مي داري؟ دو چشمش از خجالت بر هم آمد با گريه جوابم داد آري ! ************************** ************************** زندگي زيباست اي زيباپسند زنده انديشان به زيبا يي رسند آنقدر زيباست اين بي بازگشت كز برايش مي توان از جان گذشت + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 1:38 توسط سحرناز خانوم |
« به نام معشوق حقيقي ، كه وفايش ازلي و ابدي است » هر خزاني را بهاري است و هر بهاري را خزاني مرگ و زندگي چنان در هم تنيده اند كه آسمان از زمين كه گياه و خاك آنسان از هم جدايند براستي چه چيز مي تواند جاذبه ي خاك را بشكند و ما را از اين سياره ي كوچك معلق به بيكرانه ها ببرد ؟ به راستي كه حقيقت زندگي عشق است وزندگي بدون عشق سرابي بيش نيست + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 1:37 توسط سحرناز خانوم |
گفتمش ، چشمهاي زيبايت از خون من است گفت : از جان بگذر آن كس كه مفتون من است گفتمش ، با بوسه اي كردي زخود بي خود مرا گفت : اين خاصيت بهاي ميگون من است گفتمش ، عشق تو عالم گير كرد افسانه ام گفت : اين افسانه ها از افسوس من است كه تو را از جان پرستم به گل و گياه به دشت و صحرا به پستي و بلندي به تمام خاك هستي به اميدي كه تو هستي . كه تو را از جان پرستم به خدا گر بگريم به ضا اگر بخندم تويي اخرين نگاهم تويي بهاي عمرم كه تو را از جان پرستم + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 1:37 توسط سحرناز خانوم |
خيلي غريبي واسه من از چه شبي جدا شدي از چه زمين خاك تو لونه ي سايه ها شدي كدوم غروب نشوني داد شب از كدوم جاده مياي از عاشقاي رهگذر نشوني منو بخواه وقتي كه حرف من نبود كدوم صدا در تو نشست كدوم ستاره پر كشيد تو چشماي تو نطفه بست غريبه اي اما دلم براي تو پر مي زنه براي پيدا كردنت به هر شبي سر مي زنه هي غريبه خوش اومدي به جشن ساده ي دلم بيا كه من به گريه هات يه رنگ تازه مي زنم + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 1:36 توسط سحرناز خانوم |
قلب اسير و حنجره ي ناتوان من قلبم از كار افتاده و من مرده ام !! اگر زنده ام چرا صدايم را نمي شنوي ؟ مي دانم ... حنجره ام ناتوان است دهانم براي همه ي حرف هاي زدني ام كوچك است و حرف هاي دلتنگي ام در هيچ گلويي نمي گنجد . آه گلويم : تنها محل قرار گرفتن بغضي است كه آرام بالا بيايد و كم كم فرو خورده شود . دهانم : تنها به اندازه ي نام توست كه با هر نفسم بيرون بيايد و در ذهن كوچكم تنها ياد تو جا مي گيرد . تو مثل يك زنجير دور تا دور اندام من پيچيده شده اي و مثل يك سرباز، فكر مشغول مرا نگهباني مي دهي . اي نگهبان مهربان من براي من زنجيري كه از تو باشد نازك ترين تار موست . قلب من آنچنان در بند عشق بي انتهاي توست كه بي هيچ زنجير و نگهباني تا ابد از آن تو خواهد بود . دستم گرمي دست ديگري جز دست تو را نمي پذيرد و نگاه خسته ام همواره به دنبال تو مي گردد . غذاي قلب اسيرم نگاه توست و لبخندت گواراترين اكسير زندگاني است پس نگاه و لبخندت را به من ببخش . تا با نگاهت جان دوباره بگيرم و با لبخندت دوباره متولد شوم . + نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 21:55 توسط سحرناز خانوم |
ای دی من هست saharnaz53@yahoo.com هر کسی دوست داشت برای من نظری یا چیزی در افم یا میلم بذاره برای این ای دی بفرسته . ممنون . سحر خانوم + نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 21:37 توسط سحرناز خانوم |
قصه ی من برای یگانه نازنینم + نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 21:35 توسط سحرناز خانوم |
صدايم كن صدايم كن تا امان يابد عابري خسته در شب
باران صدايم كن تا ببالم من در سحرگاهان با
سپيداران از آن وي خورشيد ، از آن سمت دريا صدايم كن
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا ، از اين تيرگيها رهايم كن
سكوت صبح شقايق ها را در اين ويراني تو مي
داني غم پنهان نگاه ما را در اين حيراني ، تو مي
داني + نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384 14:55 توسط سحرناز خانوم |
انسانها ناله كنيد آه انسانها ناله كنيد . اما در دل شب ، هنگامي كه همه جا تاريك است . در سكوت و تنهايي ، تنهاي تنها. آن وقت كه فقط يك نفر صدايتان را از دل مي شنود . آن وقت كه مي توانيد همه را همانطور كه هست صادقانه بگوييد . آن وقت كه مي دانيد اگر بشنود ياريتان مي دهد . ناله كنيد ، راز و نياز كنيد ، دردتان را بگوئيد و چشمهايتان را ببنديد . كه دانه هاي اشك آرامتان مي كند ، كه دلتان سبك مي شود . چون مي دانيد رازتان را براي چه كسي بازگو كرده ايد . + نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384 14:52 توسط سحرناز خانوم |
روزي ساعتي مي خواستم بگويم « دوستت دارم » اما اينك فرياد مي زنم : عزيزم ، زيبايم دوستت دارم ... روزي ساعتي مي خواستم بگويم : عاشقت هستم اما اي اميدِ جان ! در آن لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر از زندگي پربارتر و از اميد سرشار بود حس مي كردم كه از نگاهم رازم را خوانده باشي اما اينك ، بدون تو تنهايي را باتمام ابعادش حس مي كنم و قطره قطره ي عشقم را با تمام وجود در يك كلمه مي گنجانم و مي گويم : « عزيزم ! مهربانم ! بدون تو خودم را تنها و بي كس مي بينم » تقديم به عزيزترينم ... + نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384 14:45 توسط سحرناز خانوم |
پيچيد در خيالم يك پيچك طلايي يك يار با محبت ، يك شاخه ي آشنايي در باورم نشست و همراه راه من شد دردش چو درد من بود ، گفت از غم جدايي تنهاييم شكست و پيدا شد آشناييم از ناكجا رسيده ، هم بغض و هم صدايي گفتا كه با تو هستم تا آخر قيامت هم بند تو بمانم تا لحظه ي رهايي گفتي ولي نماندي ، در پاي صحبت يار ديدي تو هم نداري ، مانند من خدايي نفرين به من كه دادم دل را به هر كلامت اكنون سخن همين است ، هم انس من كجايي ؟ ********************************** ********************************** شهر من در كوچه هاي سرد و تاريك شهر من هزاران صداي خوش زنده با هزاران گام خسته و برهنه مي گذرد در كوچه هاي سرد و خالي شهر من صداست كه منتظر است خاطره ها به خواب رفته اند و من هنوز پشت پنجره ي بسته به انتظار نشسته ام انتظار ... + نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384 14:39 توسط سحرناز خانوم |
باز بداد من رسيده تو روزاي خود شكن ، اي چراغ مهربوني ، تو شباي وحشت من ، اي تبلور حقيقت توي لحظه هاي ترديد ، تو منو از من گرفتي ، تو منو دادي به خورشيد ، اگه مديون تو باشم ، اگه از تو باشه جونم ، قدر اون لحظه نداره كه منو دادي نشونم ، وقتي شب ، شب سفر بود ، توي لحظه هاي غربت ، وقتي همسايه كس بود واسه بردنم به ظلمت وقتي هر ثانيه شب ، تپش هراس من بود . وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود تو با دست مهربوني به سرم مرحم كشيدي برام قصع گفتي ، گفتي از روشني ... + نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384 14:37 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384 11:47 توسط سحرناز خانوم |
نگو يک روز می يادش + نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384 10:40 توسط سحرناز خانوم |
سلام شهاب چطوری مرسی از اینکه باز هم به وبم سر زدی من با تو کار دارم می تونی به من سر بزنی به ای دی که توی وبم گذاشتم یبار دیگه می گم بات کار دارم . اقا پدرام ممنونم از اینکه برای من نظر دادی گفته بودی شعرهای غمگین ندم . می دونی شعرهای شاد با من جور نیس . حتی نمی تونم بخونمشون . ولی بازم می گم چون این وب رو برای شما گذاشتم هر چی شما بگین . سعیم رو می کنم شاد بذارم . امیر خان مرسی که برای من نظر گذاشتی ممنونم از همتون ممنونم بچه ها + نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384 2:18 توسط سحرناز خانوم |
من كوچ خواهم كرد تا رفيع ترين قله ي خورشيد تا سپيدترين جاده ي اميد تا عميق ترين لحظه ي نيايش آنجا كه ديوارها فاصله نياندازند و كوچه ها نشان از غربت در دل نداشته باشند آنجا كه آسمانش آبي است شبهايش مهتابيست و عشق بيداريست ، آنجا كه دوستي ابديست و زندگي پر زمعنيست جايي كه در آن ، روي گلبرگ سرخ گونه ام جاي پاي باران خاليست + نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384 1:55 توسط سحرناز خانوم |
هنوز در كوچه باغ خاطرات دور ، ردپايي است كه مرا به كلبه ي نور مي رساند و چشماني كه از پشت پنجره هاي مه گرفته انتظار مرا مي كشند . راه بس طولاني و پر فراز و نشيب است . ولي ميلي به رسيدن ، قلبم را ديوانه وار به تپش و پاهاي خسته ام را به حركت وا مي دارد . دست زمان دفتر خاطراتم را بسيار ورق زده و از ان روزهاي سبز ، جز خزاني زرد و غم انگيز بر نهال خاطرم چيزي باقي نمانده است ولي اكنون باز هم ، اين منم در ابتداي راه ، با كوله باري پر از تلخكامي ولي دلي اميدوار به طنين صدايي كه مرا به سوي خود مي خواند . به سوي كلبه ي نور . مرا درياب كه باز گشته ام از راهي هولناك ، از روزهاي بي آفتاب ، شبهاي پر از جاي خالي مهتاب . اين منم مسافر كلبه ي نور با قامتي شكسته و نگاهي بي فروغ ، در آرزوي رسيدن . گرچه با روزها تأخير ؛ آمده ام كه باز طلوع كنم با تو تنها ، طلوعي دوباره ، طلوعي بي غروب . هنوز گوشهايم پر است از آن طنين سِحرآميز و رازي كه در آن نهفته ، همان سِرِ عجيب كه مرا با تمام وجود به حركت وا مي دارد و قصه ي كاميابي را در گوش جانم زمزمه مي كند : « باز گرد كه هنگام طلوعي ديگر است » + نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384 1:54 توسط سحرناز خانوم |
نه فريادي ، نه نغمه اي ، نه سرودي ، فقط سكوت مي كنم و مي دانم كه حرف هايم را از چشمهايم مي خواني . نه دفتري ، نه قلمي و نه كلمه اي ، فقط دست هاي تهي ام را پيش رويت مي گيرم و مي دانم كه كتابهاي نانوشته ام را از سطرهاي سپيد دستهايم مي خواني . همه حرفها ، شعرها و نثرهايم براي آنهايي كه هيچ گاه به درون كلمات سفر نكرده اند . دلتنگي يك ابر پاره پاره را نديدند و حسرت سيبهاي سرخ را در هنگام فرو افتادن از شاخه نشنيدند و لحظه لحظه ي سكوتم و نثرهايي كه هرگز نخواهم نوشت و تصويرهايي كه تا ابد نخواهم آفريد براي تو باز و بسته شدن پلكهايم ، فرو رفتن و بر آمدن نفسهايم ، رفت و آمد اين جسم خاكي ام ، براي آنهايي كه جز خيابانها و پياده روها گذرگاهي نميشناسند و شكفتن روحم در باران ، زيانه كشيدن آتشكده ي احساسم در شبهاي تنهايي و كبوتران مهرباني كه در آسمان قلبم پرواز مي كنند ، براي تو براي يافتن تو ، براي ديدار تو نياز به جستجو نيست من در چوبها ، سنگها ، آبها ، آتشها ، گلها و خارها تو را مي بينم . من در بال گنجشكها ، خطوط ساده ي برگها ، تپش موجها و سركشي شعله ها تو را حس مي كنم من از لحظه اي كه چشم به دنيا گشودم دنبال خود مي گردم . دنبال فرشته ها و ارواح زلالي كه در ازل مي شناختم و سكوت پر ابهتي كه زير پايم جريان داشت . همه ي شاديهاي كودكانه و زميني و خنده هاي ترد و روشنم براي آنهايي كه آسمان گرفته و ابري را دوست ندارند و همه اشكهايم كه به اندازه ي بزرگترين اقيانوسهاست و اندوه هاي بلورينم كه بوي غربت پيامبران را مي دهند ، براي تو . + نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384 1:49 توسط سحرناز خانوم |
بايد همچون باد گذشت و چون ستاره مُرد بايد فرياد كرد و خالي شد انتهاي راه است بايد به انتها رسيد يكسر خالي شد و چون هوا تكيد بايد مرگ را شناخت و آن را چون ترانه خواند مَرگ ... ********************************* سخت است فراق عزيز و تنها ماندن سخت است بر جاي ماندن و راكد زندگي كردن همچون چشمه ي خشكيده ي مقروض بي او زندگي را در جام لحظه ها تهي مي بينم و صورتم از تلخي آن در خود مي تكد بي او زندگي را در فرياد بي صدا تجربه مي كنم روحم آواز رفتن بر لب دارد و فريادم در فضاي خالي از صدا مي ماند . + نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384 1:47 توسط سحرناز خانوم |
بر لبم
آهي نشسته است و در
صورتم غمي كه
تنها كوچه مي داند و
پنجره اي كه متروك نمانده است كسي
نيست تا مرا با كوچه آشتي دهد كسي
نيست تا مرا با پنجره پيوند دهد تنها
تو اي عابر بي صداي در خود قرو رفته تنها
تو مي تواني مرا با كوچه آشتي و با
پنجره پيوند دهي + نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384 1:46 توسط سحرناز خانوم |
براي بار ديگر با قلب پاك تو ميعاد مي بندم . ميعادي هميشگي كه حتي بعد از مرگ هم جاودانه خواهد ماند . ميعادي كه از آن صداي موسيقي مهرو عاطفه به گوش برسد بيا تا در اين ميعاد عاشقانه نُت موسيقي عشقمان را با هم نوا كنيم . كه صداي دلنواز آن چون افسانه ي ليلي و مجنون در همهي عالم بپيچد و تمامي عاشقان عالم را به رؤياهاي زيباي با هم بودن ببرد و هنگامي كه در گوش هم نغمه ي عشق مي خوانند به ياد ميعاد عاشقانه اي بيافتند كه دل دو عاشق پاك را براي ابد به هم پيوند زد و نگذاشت كه حتي براي لحظه اي جدا از ياد هم و نام هم به زيستن ادامه دهند آري ميعاد عاشقانه در واقع يك موسيقي است از قلب دو عاشق پاك و خدايي كه جز عشق هم چيزي نمي بينند و نمي خواهند . عشق يعني . يكي شدن يعني وجود پاك ديگري را در درون خويش حس كردن . و من با تمامي وجود عشق تو را در قلب خود حس مي كنم و به وسيله ي قلم احساسم را بر روي اين كاغذها حك مي كنم تا باز هم بگويم كه تو نويد دهنده ي اين كلمات عاشقانه اي در اين ميعادگاه . ميعادگاهي كه گر چه از وجود مادي تو تهي مي باشد اما ياد و عشق تو جاودانه بر آن سايه افكنده و بوي خوش عشق را به مشامم مي رساند . سرخوش از عشق ديرينه ي تو . هنگامي كه احساس مي كردم با خوشبختي چند قدمي بيشتر فاصله ندارم باز هم نيشتري به وجودم چنگ زد و قلب عاشقم را مجروح ساخت اي كاش بتوانم تا پايان اين راه تاب بياورم . دلم مي خواد در زير پرتوهاي گرم عشق فروزان تو وجودم را گرم كنم و در كنار تو چند صباحي را بگذرانم . + نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384 1:44 توسط سحرناز خانوم |
|